ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

گوریل استثنایی

هنوز هم بعد از هفت سال از آن روزهای گوریل فهیم خوانی، هر از گاهی به سراغ وبلاگش می‌روم.
گوریل آن روزهای هشتاد و شش حالا مشغول سپری کردن دوران دکترا در سرزمین‌های دور است...
گوریل با آن قلم خوبش که گاهی اشک و گاهی لبخند را به چهره یخ کرده و رنگ و رو پریده‌ام اضافه می‌کند جز آدم‌هایی است که دوست دارم موفق و موفق‌تر شوند. چقدر ما به قلم این آدم‌ها که راوی بخش‌هایی از زندگی و حالات خودمان هستند نیاز داریم، گوریل فهیم همیشه بنویس.
نمی دونم چرا نمیشه لینک رو در مطلب وارد کرد.
http://gouril.blogfa.com/

کتاب، کافه و چارتار

این مدت وضع کتاب خواندم خوب بوده، یعنی جوری که از خودم راضی‌ام.
پسر عیسای دنیس جانسون، عامه پسند بوکفسکی، خیکی‌های تاریخ پی‌تر کری رو خوندم.
جدیدا توسط فروشنده کتابفروشی مورد علاقه‌ام پیشنهادهایی داشتم برای خواندن کتاب‌هایی از نویسندگان عرب. کتاب پایان هایِ عبدالرحمن منیف را خواندم، راضی و چیزی بیشتر از راضی‌ام از این انتخاب... بخوانید حتمن... روایتی از زندگی بشر امروز است در مبارزه با ظلم!
پل ناتمام هم کتاب دیگری از همین نویسنده است که هنوز نخواندمش، ضمن اینکه حدود ده تا کتاب هم مربوط به خریدهای نمایشگاه کتاب است که باید با سرعت بیشتر بخوانم.
دیروز بعد از مدت‌ها با "سین" و "عین" رفتیم قدم زدن و نهایتن به پیشنهاد "عین" در یک کافه تازه کشف شده اتراق کردیم و شربت خنک به لیمو و چیپس و پنیر خوردیم! جای خوب و آرامی بود! یک جای هنوز کشف نشده و پاتوق نشده توسط آدم‌های آشنایی که هر جا برویم به صورت گروهی هستند.
درباره توریست‌ها و گردشگر‌ها از "سین پرسیدم"، سین در آژانس مسافرتی کار می‌کنند. می‌خواستم بدانم این آمار درباره افزایش تعداد توریست‌ها و گردشگرانی که وارد ایران شده‌اند درست است یا چاخان و مبالغه1 تایید کرد که میزان ورود گردشگر به ایران و شهرهایی مثل شیراز، اصفهان و یزد بیش از حد تصور بوده و خوشحال کننده.
این روز‌ها، چارتار رفیق‌تر از هر رفیقی است.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

17 سال پس از آن دوم خرداد

حیف بود که امروز، دوم خرداد، بگذرد و ننویسم از روزی که نوجوانی نسل من به آن گره خورد. شد سرآغاز شورهایی که در سرمان شکل گرفت، سرآغاز شوق‌ها، سرخوردگی ها، امیدها و نا امیدی ها...
چه سرخورده و ناراحت، چه منتقد و ناراضی هر چه باشد دوم خرداد رنگ دیگری به زندگی ما پاشید، رنگی که همه این سال‌ها زندگیمان را از بی‌تفاوت بودن، از بی‌خیال بودن‌ها و از حساس نبودن‌ها دور ساخته...
۱۷ سال از آن روزی می‌گذرد که سیدمحمد خاتمی با رای مردم‌اش رییس جمهور کشورش شد.

خوب، بد، ناراضی، شاکی، عاصی و هر چه که حالا باشیم دوم خرداد ۷۶ روز خوش «ما» بود نسلی که می‌خواست کاری بکند کارستان... گرچه به مرور زمان دریافت باید دستش را بگذارد روی کلاه خودش تا باد آن را نبرد... شاید!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

پشت درهای بسته

این قوم شادی را، نشاط را، خدnه‌های بر لب را، دست‌های گره خورده در هم را... این قوم زندگی را بر نمی‌تابد.
حدود یکسال پیش انتخابات برگزار شد، به امید تغییر، به امید اندکی تغییر! به امید کمی بهتر شدن فضا ولی حالا هر روز یک بساطی به پا می‌شود...
دایره آزادی‌های نصفه و نیمه بسته‌تر می‌شود، معلوم نیست قرار است چقد بسته‌تر شویم؟!
روزگار خوبی نیست، هر چقدر هم سگ دو بزنی آخرش به یک در بسته می‌خوری!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

دخترک اریبهشتی

دخترک عجول یک ماه زود‌تر از موعد مقرر به دنیا آمدف ظریف، سفید و با اندام‌هایی شبیه خاله ریزه.
این دومین بار است که کودکی تازه متولد شده را چند دقیقه بعد از تولد می‌بینم. اولین بار همین یک ماه و نیم قبل بود که پشت در اتاق زایمان طبیعی با دوستی اشک ریختیم از دردی که خواهرش می‌کشید و از دردناکی فریاد‌هایش و بعد نوزاد زا آوردندف سفید با پوستی چروک!
ه‌مان جا دلم بچه خواست ولی هر بار که یادم به درهایی که مادر‌ها می‌کشند می‌افتد می‌بینم این یک رقم در توان و قدرتم نیست.
دوستم این ماه‌های اخر خیلی سختی کشید ولی صبور است و محکم.
دیروز رفتم به دیدن دوباره بچه، کمی زردی گرفته بود و یک شب را در بخش مراقب‌های ویژه کودکان نگه‌اش داشته بودند. هزینه نگهداری چند؟ یک میلیون و پانصد هزار تومان!
این یک رقم به جز هزینه‌های روتین و معمول است، بعد آدمیزاد شاخش چند تا می‌شه وقتی می‌بین هی این ور و اون ور دم از افزایش جمعیت و بچه آوری می‌زنند.
چی می‌شه گفت، جز اینکه همه چیمون باید به همچیمون بیاد.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۱, یکشنبه

نسل کردگدن ها

نباید این همه انرژی صرف این درگیری‌ها و بحث‌های پوچ کنم، بیش از هر زمانی به انرژی و اعتمادبنفس نیاز دارم.
خوبی‌اش این است که با دوستانی که حرف می‌زنم، آدم‌هایی که چنین بحث‌ها و مشکلاتی را پشت سر گذاشته‌اند از من حمایت می‌کنند، دلداری‌ام می‌دهند و از ماجراهای خودشان و ایرادهای بنی اسراییلی خانواده دو طرف می‌گویتد...
دیروز بعد از یکساعت داد و بیدار، آرام گرفتم... شب راحت خوابیدم و صبح با کلی فکرهای تازه و انرژی بیدار شدم.
دوباره امیدوارم به روزهای خوبی که خودمان با هم می‌سازیم.
به قول مرد سامورایی، "سگ جان" شده‌ایم ما‌ها و قول "سین" ما "نسل کرگدن‌ها" هستیم.

امان از پر توقع ها

حرف یک روز و دو روز نیست، حرف یک ماه و چند ماه نیست... حرف سه سال انتظار است!
سه سال انتظار آن هم نه از راه نزدیکف آن هم نه کنار هم... دور خیلی دور.
درست حالا که باید اقدام نهایی انجام شود، حالا که نباید وقت تلف کرد! دوران فس فس و چه باید کردهای خانواده‌اش شروع شد!
این حجم از دست دست کردن هاف حتی مادرم را هم به شک انداخته! نگران است گر چه سعی می‌کند به روی خودش نیاورد...
حانواده‌ای که با وجود شرایط آن چنانی فرزندشانف از حداقل سعی برای جلب اعتماد خانواده‌ام کوتاهی می‌کنند... انقدر دست دست کردن که حالا بیماری پدرش هم شد بهانه‌ای برای کند کاری‌ها!
حالا که توقعی هم نمی‌شه داشت، که اگر بخواهی حرفی بزنی متهم می‌شوی به خودخواهی و فلان!
ولی خب این چند روز کاسه صبرم لبریز شد، بحث و دعوا زیاد شد... اینکه چرا‌‌ همان چند ماه قبل حتی یک تماس نگرفتند؟ چرا انقدر دست روی دست گذاشتند! ‌‌نهایت زنگی می‌زدند و می‌گفتند تا چند ماه دیگر مشکل داریم...
مادرم نگران است، از یک طرف غر غر‌های بابا را باید تحمل کند از آن ور هم می‌بیند انقدر این خانواده دست روی دست گذاشته‌اند!
آخرش؟ با او تصمیم گرفتیم خودمان مثل همه این ماه‌ها و سال‌ها باز هم مبارزه کنیم، تلاش کنیم تا به سرانجام برسیم...
نگران گلایه‌های خانواده‌ها نباشیم...
هر چند من گفته‌ام که به شدت از خانواده‌اش دلگیرم، آدمی که دلگیر است و چنین رفتارهایی می‌بیند خب معلوم است اصلن علاقه‌ای هم ندارد زنگ بزند حال بیمارشان را بپرسد، بعد ان‌ها هم آدم‌های متوقع بی‌خودی هستند که هر چقدر فک می‌کنم اصلن قادر به درک و تحملشان نیستم و نخواهم بود!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

مجازی ها

این روز‌ها تنها چیزی که مرا هنوز سرپا نگهداشته نه امیدواری‌های واهی است که حواله‌ام می‌شود بلکه مبارزه و تلاشی است که در بین خطوط نوشته‌های دوستان وبلاگی و پلاسی‌ام می‌بینم.
همین نوشته‌های‌‌ رها و دختره، که با وجود همه مشکلات و بی‌مهری‌ها هنوز می‌نویسند، دوباره از زمین بلند می‌شوند و گام‌های بعدی را هم حتما با تجربه‌های بیشتر و اعتمادبنفس بیشتری بر می‌دارند.
از آدم‌های دنیای واقعی خیری ندیدم ولی آدم‌های مجازی بی‌اینکه خودشان بدانند با نوشته‌هایشان کلی انگیزه و امید به من می‌دهند...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

امان از بی خیال ها و بی فکرها

سعی می‌کنم سرم را با خواندن کتاب و کمی ورزش و فاصله گرفتن از نت گرم کنم.
به نظرم شرایطی سخت‌تر از این را گذرانده‌ام و الان هم می‌توانم این دوره را بگذرانم.
چیزی که خیلی زیاد ذهنم را در گیر کرده این است که چطور یه عده که خیلی هم ادعای نگران بودن و اینا دارند با بی‌خیالی‌ها، بی‌فکری‌ها و شل زدن‌های مداومشان زندگی دو نفر دیگر را به گند می‌کشند.
چطور می‌توانند همه این مدت تو را منتظر و امیدوار نگهدارند در حالی که کوچک‌ترین تلاشی نکرده‌اند و قدمی بر نداشته‌اند.
در همه این سال‌هایی که زندگی کرده‌ام، این جماعت پدیده‌ای هستند که تا به حال با آن‌ها برخورد نداشته‌ام و بد‌ترین زمان ممکن هم جلو مسیر زندگی‌ام قرار گرفته‌اند.
فک کنم هنوز انقدر توان و امید دارم که بتوانم از آن‌ها هم بگذرم، هر چند هیچ وقت آن‌ها را به خاطر سهل انگاری‌ها و کم کاری‌هایشان نخواهم بخشید.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

نوشتن

باید رابطه‌ام را با نوشتن تنگ‌تر کنم، این باید از آن بایدهای پوش گوش انداز نیست دیگر.
من به اینجا پناه می‌اوردم، تا آرامم کند و کمک کند ذهنم را آماده اتفاق‌های جدید کنم.
به نظرم البته تا انجا که یاد می‌آید نوشتن همیشه پناهگاه خوبی برایم بوده...
الان یهویی یادم آمد اگر وبلاگم را هک نکرده بودند تا انقدر آواره این بر و آن ور نشوم، همین روز‌ها سالگرد هفت سالگی‌اش بود...
در مملکتی که برخی یک وبلاگ ساده را تحمل نمی‌کنند، که زبان بعضی دیگر جز به تهدید و ترساندن و فحش نمی‌چرخد چه انتظاری می‌شود داشت...
باید بنویسم، مرتب و منظم.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

ما و بیماری

روزگار است دیگر یا دهان ما را سرویس می‌کند یا باید انقدر توان داشته باشیم که پوزش را به خاک بمالیم.
همین روز‌ها که منتظر بودیم برای تنظیم قرارهای نهایی، جواب‌های آزمایش و نمونه برداری‌های پدر «او» خبرهای ناخوش و دردناک را حواله‌مان کرد.
بیش از نصف از ریه‌هایش تخریب شده، نمی‌دانم چه پیش خواهد آمد!
مرگ و زندگی آدم‌ها که فقط دست دکتر و دارو‌ها نیست، این عطش به زنده ماندن و روحیه قوی است که می‌تواند آدم‌ها را در کارزار مبارزه با سرطان و هر بیماری صعب العلاج کوفتی دیگر پیروز یا تا حدودی موفق کند.
دختر عموی مادرم بیست سال است که با بیماری‌ام اس مبارزه می‌کند، مبارزه‌ای تمام عیار! هر چقدر از پا می‌اندازدش باز دوباره بلند می‌شود هر چند لنگ لنگان.
زندگی همین قدر بی‌هوا گاهی سیلی می‌زند به گوش آدمی... همین قدر غیرمنتظره!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

از اردیبهشت‌ها

اردیبهشت ۸۶ اولین و بهترین وبلاگم راه افتاد، تحمل‌اش نکردند و تیر هشتاد و هشت در ‌‌نهایت بی‌رحمی حک شد... بعد از ان هیچ جا نتوانستم آن آدم شفافی باشم که آنجا می‌نوشت. هیچ جایی نتوانست جای آن وبلاگ را برایم پر کند.
اردیبهشت ۸۷ رفتم سرکار، کاری که دوستش داشتم با همه ناله‌ها و غرهایی که می‌زدم. ناجوانمردانه کارم را هم از دست دادم.
اردیبهشت ۹۰ خیلی یهویی و غافلگیرانه «او» به مرخصی آمد.
اردیبهشت ۹۱ انقد به این در و آن در زدن تا بالاخره حق و حقوق مالی‌ام را از حلقومشان کشیدم بیرون.
اردیبهشت ۹۲ بالاخره رفتم نمایشگاه کتاب.
اردیبهشت ۹۳ است و قرار فصل جدیدی از زندگی‌ام در روزهای آینده رقم بخورد.
تا ببینیم روزگار چه‌ها در سرش دارد برای «ما».