ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

از خواب ها


خودم هم می‌دانم هر چقدر بیشتر حرص بخورم و اضطراب داشته باشم کار‌ها بد‌تر پیش می‌رود.
سعی می‌کنم آرام و قرار داشته باشم ولی دیشب یک خوابی دیدم که از شدت آشوب و استرس صبح با نگرانی از خواب بیدار شدم.
توی ِ خواب دیدم که «برادری» زنگ زده به گوشیم و می‌خواهد مرا برای ماموریت بفرستد و من هی می‌گویم صداتون قطع و وصل می‌شه و سریع تلفن رو قطع کردم رفتم به یه جایی که شبیه امام زاده‌ای بود و زن عموم اونجا به استقبالم اومد و گفت که برات تو صف نماز جا گرفتم...
امیدوارم این روز‌ها و روزهای در پیش همه ختم به خیر بشه.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

در میانه ی ماراتن


از تیرماه بود که ماراتن شروع شد و حالا در آغازین روزهای شهریور ماه باید به انتظار خیلی اتفاق‌هایی باشیم که هیچ کدامش هم دست ما نیست.
یک نمونه‌اش رزرو بلیت هواپیماست که زرتی همین هفته ایران ایر سفرهای نوامبر را بسته تا هفته آینده.
من؟ هم میزان استرس‌هایم بالاست و هم کلی نگران اتفاق‌های دیگر اما امیدوارم.
برای رسیدن به همین روزهایِ نه چندان آرام هم کلی سختی کشیده‌ایم و حالا کمتر از ۵۰ روز دیگه به موعد دیدار باقی مانده.
بدی قضیه هم این است من مدام استرس‌ها و نگرانی‌هایم را سر او خالی می‌کنم و بیچاره اویِ تن‌ها.
دیروز رفته‌ام برای عکس ویزا... هوا گرم بود و من هم بعد از چند کار دیگر فرصت رفتن به عکاسی را پیدا کردم. به دخترک صدبار سفارش کردم که اندازه‌ها دقیق باشد و فلان، آخر سر هم به دخترک گفتم مطمنی عکس مشکلی ندارد؟ گفت نه درسته.
بعد رسیدم خونه و همین جور دچار شک و استرس که این عکس ۷۰ یا ۸۰ درصد چهره درش مشخص نیست و احتمالن یک جور دیگری باید باشد. نمی‌دانم، یعنی انقد استرس و نگرانی دارم که کوچک‌ترین مساله برام می‌شه واویلا... دست تنهام و اینکه باید یه تنه جوری کار‌ها پیش بره که کسی بعد نگه ما که گفتیم فلانی ولی خودت مسوولی!
تن‌ها چیزی که بهش ایمان دارم اینِ که هیچی کم نذاشتیم و تو این ماراتنی که شروع کردیم راهی برای بازگشت و عقب گرد نیست، هر چی هست رو به جلو و تلاش برای رسیدن به آخر خط... البته ما به هر خط پایانی که می‌رسیم باز شروع یه کار دیگه است ولی امیدوارم به اینکه خدا هیچ وقت تنهامون نذاشت و این بار هم باهامون می‌اد تا آخر این ماراتن.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

آن مرد هم رفت

آن جنابانی که از رافت اسلامی، از انسانیت و چه و چه صحبت می‌کنند، ه‌مان‌ها که دلشان برای مادران و کودکان غزه خون شده، آیا خبر دارند طی این سال‌ها چند نفر از بچه‌های این سرزمین که مجبور به ترک خانه و خانواده شدند در غربت عزادار پدر و مادری شدند که دق کرد؟
سختی لحظه‌ای که خبر مرگ را به یکی می‌دهی ر وصف نمی‌گنجد...
صبر، صبر، صبر...
امروز صبح پدرش رفت، با تنی خسته از درد و رنج بیماری و چشم انتظار دیدار فرزند.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

مربی خوش نامی که زود رفت

چقد ناراحت شدم از فوت ناگهانی حسین معدنی، سرمربی سابق تیم ملی والیبال.
معدنی در مسابقات لیگ جهانی به عنوان مربی و مترجم در کنار بچه‌های تیم ملی بود و بار‌ها تصویرش رو از تلویزیون دیده بودم. ولی در دور نهایی به دلیل بیماری نتوانست تیم رو همراهی کن. چند هفته قبل مدیر روابط عمومی وزارت ورزش در توییتری گفت که معدنی به سرطان مبتلا شده و چه زود پرونده‌اش بسته شد. روحش شاد