ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه


هفته اول کتاب دموکراسی یا دموقراضه را خواندم، حال و روزگار سرزمین ما و خیلی‌های دیگر است!
حرف حق تلخ است و این تلخی کتاب را برای چهار سال در توقیف نگه داشت و بعید نیست که باز هم توقیف شود.
کتابی که اول این هفته شروع به خواندنش کردم ذوب شده عباس معروفی بود، سه چهار صفحه اول نفسم را برید.
داستان یک نویسنده زندانی است به نام اسفاری و بازجویی و این‌ها...
این کتاب چند سال پیش جز توقیف شده‌ها بود ولی اتفاقی دو هفته پیش در کتابفروشی دیدمش. توی کتاب نوشته که تو المان و توسط انتشاراتی خود نویسنده منتشر شده و حتی قیمت رو به یورو زده ولی تو ایران به صورت قاچاقی جدیدا منتشر شده.
دو سه روز کتاب رو گذاشتم رو میز و سراغش نرفتم ولی دو روز پیش رفتم گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن. خوندنش آزاردهنده است ولی جلو می‌ره! بعضی جاهاش واقعن بدنم آدم از خوندنش درد می‌گیره...
معروفی کتاب رو ۲۶ سال قبل و زمانی که تازه نوشتن رو شروع کرده، نوشته ولی بعد از این همه سال کتابش سال ۸۸ منتشر شده...
نوشته بالا مال چند روز قبل که فرصت نکردم تکمیلش کنم و این چند روز اخیر هم انقد اتفاق‌های جور واجور افتاد که بعضی هاش گفتن هم نداره.
جواب ازماشم رو نشون دکتر دادم، گفت مشکلی نیست و دچار اگزمای پوستی شدی! عجیب شب که می‌شه و می‌خوام بخوابم انگشت‌های پاب به شدت می‌سوزه و حالت سوزن سوزن شدن دردناکی داره. سرچ کردم نوشته بود از نشانه‌های پای بی‌قرار و کمبود آهن ولی دکتر گفت اگزمای پوستیِ. صابون نوشته و دو تا پماد ببینیم چی می‌شه.
**دایی مادرم و تنها برادر مادربزرگم روز یکشنبه پس از ماه‌ها بیماری فوت کرد، دلم خیلی گرفت و گریه کردم! مادربزرگم خیلی دوستش داشت. با رفتن این دایی انگار فامیل دیگه یتیمِ یتیم شده. تو این چند سال اخیر با هر مرگی فامیل از بزرگترهایی که اول عید رسم بود همه برن دیدنشون خالی و خالیتر شد و دیگه از اون نسل سنتی کسی نمونده! خدا رحمتشون کن، دیگه اون آدم‌ها، احترام‌ها و بزرگی‌ها هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

چالش کتاب خوانی


خب آدمیزاد است و قرار نیست همه چیز را بفهمد که. من خیلی از این چالش‌هایی را که سال‌های اخیر راه افتاد اصلن نفهمیدم اصل و اساس و نتیجه‌اش چه بود و چه شد.
ولی یک چالشی راه افتاد به عنوان کتاب خوانی، که خیلی هم جالب است.
پیشنهاد آقای زاکربرگ عزیز را از اینجا ببینید.
 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۱۵, دوشنبه

روزمرگی ها


چند روز پیش بعد از مدت‌ها سین را دیدم و فهمیدم چقدر این سال‌ها زخمی شدیم و بدون اینکه جای زخم‌ها خوب شود هی زخم دیگری آمده روی قبلی و ما به مرور سخت و جان سخت‌تر شدیم.
از آن آدم‌های رویا‌پرداز و پر انرژی پنج شش سال پیش- ه‌مان‌ها که انقدر با اراده و مصمم بودن که می‌خواستند حداقل محیط اطرافشان را کمی تغییر دهند- آدم‌های معمولی خسته‌ای باقی مانده که وقت مرور خاطره‌های گذشته بغض می‌کنند و اشک می‌ریزند.
سین دیگر آن دخترک پر جنب و جوشِ شاعر مسلک نیست که دنبال شریکی از جنس شعر، کلمه و ادبیات برای خودش می‌گشت. فهمیده که پول چقدر در زندگی این روز‌ها مهم است و زندگی مشترک را فقط با دوستت دارم و شعر و ادبیات نمی‌توان به جایی رساند.
شاید جشنواره فیلم امسال، آخرین سالی باشد که بتوانیم در کنار هم تویِ صف بلیت بایستیم و حرف بزنیم و غرغر کنیم.
*هفته پیش رفتم کتابفروشی و خیلی اتفاقی دیدم که ذوب شده عباس معروفی باز هم چاپ شده (قاچاقی) و دموکراسی یا دموقراضه سیدمهدی شجاعی هم پس از چهار سال از توقیف در آمده.
دارم کتاب دومی را می‌خوانم و از خواندنش هم لذت می‌برم.
**خیلی وقت است فیلم ندیدم، مخصوصا خارجکی! یک حوصله خاصی می‌خواهد که تا اطلاع بعدی ندارم.
***ر‌ها جان این برای توئه، این مدت هر چه تلاش کردم نظر‌هایم در وبلاگت ثبت نمی شه!!!