ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

غر می زنم...


آدمی زاد با کوچک‌ترین تلنگری ممکن حالش دگرگون بشه ولی ملی زمان می‌بره تا به یه حال نسبتن خوب برس.
دیشب همینجوری و بی‌مقدمه کلی حس ناامیدی و بیهودگی مثل یه بهمن آوار شد رو سرم. نمی‌دونم شاید بین حرفایی که با «ع» زدم یه جرقه‌ای شده برای حرکت بهمن. بعله بهمن در عرض چند ثانیه می‌تونه هر چی که ساختی رو به ویرونه تبدیل کنِ ولی اگر بخواهی خرابی هاش رو از نو بسازی کلی زمان می‌بره.
هر چیزی از حرف، نوشته، عکس و الخ درباره کارم حالم رو بد می‌کن. چهار سال گذشته و هنوز نتونستم با این قضیه کنار بیام و چند هفته یه بار هم سر این زخم باز می‌شه و عفونت هاش بیرون می‌ریزِ.
اعصابم خرد می‌شه وقتی یادم می‌افته در آستانه شیش سالگی اتفاقات هشتاد و هشت هستیم و هیچ کدوم از وعده‌های روحانی که به خاطرش باز هم رای دادم محقق نشده. وقتی فک می‌کنم که چند نفر هنوز دارن دوران محکومیت هاشون رو به دلایل واهی می‌گذرونن دپسرده می‌شم.
حداقل تو این کشور هیچ چیزی ارزش این رو ندار که آدم بخواد حتی یک ساعت از عمرش رو پشت می‌له‌ها بگذرون.
اون جمعیت بدبخت و فلک زده به کنار، یه عده هستند سفرشون، تفریحشون همه چیزشون به جاش فقط وقتی می‌رسن به صف بانک و اتوبوس می‌خوان همرنگ جماعت بشن شروع می‌کنن به غر زدن و نالیدن!
یه زمانی هست همه آدم‌ها حاضرن به سهم خودشون یه هزینه‌ای رو بدن تا حداقل یه روند اشتباه اصلاح بشه ولی وقتی یه عده می‌خوان آماده خور باشن و فقط بگن لنگش کن هزینه دادن یه عده اقلیت هم درست نیس.
کی می‌تونه عمر رفته این همه آدم طی این شیش سال تو زندان‌ها رو بهشون برگردون. تازه میان بیرون اول بدبختی هاشونِ. باید کار پیدا کنن، کلی باید زمان بگذره تا بفهمن چی شده و چی قرار بشه...
شاید هم با گذشت زمان مدام افسوس اون سال‌هایی رو بخورن که بالاخره تو زندان گذشته، شاید...
کلن فک کردن به این چیزا خیلی خیلی حال آدم رو خراب می‌کن. هر چقدر هم بخواد خودش رو سرگرم کنِ و نذار این فکر‌ها به ذهنش هجوم بیارن نمی‌شه.
هیات دولت می‌خواد بیاد اینجا، واقعن برا چی؟ صرف یه حرکت نمادین و چهار تا سخنرانی چی از بدبختیای این شهر کم می‌کنه؟ این مدت هر بار اسم شهرمون در سطح بین المللی مطرح شده به خاطر حماقت‌ها و رفتارهای غیرانسانی و مسخره یه عده بود... حرف‌های صد من یه غاز. با تانک از روی ماهواره‌ها رد شدن، سگ کشی...
مردم جمع می‌شن برا سگ کشی اعتراض می‌کنن ولی اینکه قطارشهری بعد ۱۴ سال هنوز راه نیفتاده و هر از گاهی یکی می‌اد افتتاح رسمی‌اش می‌کنه کک کسی رو نمی‌گزونه!
اینکه به خاطر همین قطار شهری مدت هاست گوشه و کنار شهر رو ریخنن بهم و ترافیک و شلوغی خیابون‌ها اعصاب و روان ادم رو به فنا می‌فرسته برا مردم عادی شده، انقد عادی که باهاش همزیستی مسالمت آمیز برقرار کردن و دلیلی برای اعتراض وجود ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه

برگشتم


خب از وقتی برگشتم لب تابم ویندوزش بالا نمی‌اومد، دادم تعمیرش کردن و حالا دنبال فیلترشکن هستم.
یعنی سطح دغدغه هام در اینجا الان در حد پیدا کردن یه فیلترشکن هست که معلوم نیس فردا یا پس فردا کی از کار می‌افته!
هوا هم انقدر تخمی شده که وقتی می‌ری بیرون دقیقن بعد چند دقیقه احساس می‌کنی چقد نفس کشیدن برات سخته، تقریبن هر سال تو این فصل گرد و غبار حمله می‌کنه به آسمون این شهر.
چقد بده کسایی رو که دوست نداری تو شبکه‌های مجازی پیدات کنن و درخواست بفرستن.
هی مجبوری از اسم و فامیلت بزنی، عکست رو عوض کنی یا کلن دی اکتیو کنی!
هوای ابری اونجا خیلی برام دلگیر بود، شاید به مرور عادت کنم. اونجا دلم برا آفتاب تنگ می‌شد ولی اینجا آفتاب قاتل جونم!
تو این مدت سه بار حمله داشتم و از شدت سر درد جونم به لبم رسیده، یه بارش رو می‌دونم به خاطر گریه بود ولی اون دو بارش به خاطر نور آفتاب بود!
به فاصله هقت هزار کیلومتر یه جا آرزوی آفتاب رو داری و یه جا آفتاب می‌شه قاتل سلامتیت.
بد‌ترین فصل برای می‌گرنی‌ها همین بهار و تابستون، هم آفتاب هست و هم عطر گل و گرما...
** این مدت کتاب زیاد خوندم و از خودم راضی م. نشر ماهی کتاب‌های قطع جیبی‌اش خوب هستند و اون چند تایی هم که خوندن مثل دوست بازیافته یا گیرنده شناخته نشد هم نسبتا کوتاه بودن و هم انقدر جذابیت داشتن که آدم دلش نیاد نیمه کارِ رهاشون کن.
*** به کتاب‌هایی که درباره جنگ هست چه جنگ‌های جهانی و چه جنگ در هر جای دنیا، حاطرات افراد از بازداشت و اسارت و تبعاتی که جنگ رو زندگی افراد می‌ذاره علاقه‌مند شدم و متوجه شدم من این یکی دو سال ناخواسته یه مجموعه کتاب‌هایی رو خونم که به همین موارد بالا ارتباط دار.
از مرگ کسب و کار من است که درباره اردوگاه آشویتس هست تا پسرکی با شلوار راه راه و روسلام وفادار همه به جنگ جهانی، کشتار یهودیان.
بعد چیزی که برام جالب این ما تو کشور خودمون هشت سال جنگ رو داشتیم، دهه شصت رو داشتیم و خیلی اتفاق‌های ناگوار و تلخ دیگه ولی هیچ وقت این اتفاق‌ها دستمایه نوشته شدن کتابی نشده که مردم جهان بخوننش! چرا؟
مثلن من اینجا نشستم و دارم کتابی رو می‌خوم به نام اندوه جنگ درباره جنگ ویتنام، گاهی انقدر خوندنش برام سخت و نفس گیر که از ادامه باز میمونم بعد برام سووال پیش می‌اد یعنی جنگ ما یا بقیه اتفاق‌ها این پتانسیل رو نداشتن که یه آدم هزار‌ها کیلومتر دور‌تر با علاقه بشین بخونه و پیگیر باشه که آخرش چی می‌شه؟!
یا روسلان وفادار داستان یه سگ هست که برای مراقبت از زندانیان تو اردوگاه‌های روسیه تربیت شده! هر صفحه رو که می‌خونی واقعا فضایی که توصیف می‌شه و رفتارهای اون سگ آدم رو به وحشت می‌اندازه. یعنی حس ترس به ادم منتقل می‌شه.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

دادی بر بادم...

به نظرم به اندازه تمام مردم ایران چه آن‌ها که داخل کشور هستند و چه آن‌ها که خارج از ایران زندگی می‌کنند- بر اساس دیدگاه‌ها و سطح دغدغه‌هاشون- انتظار و توقع از تفاهم لوزان و در ادامه رفع یا لغو تحریم‌ها وجود داره.
یه عده زیادی فک می‌کنن رفع تحریم یعنی ارزونی! رفع تحریم رو به منزله بهتر شدن وضع معیشتی‌شون می‌دونن اینکه قیمت برنج و گوشت و مرغ بیاد پایین!
یکی تو فکر اینه که با بهتر شدن شرایط سفارت کشورها راحت‌تر ویزا بدن و بتونه از کشور خارج بشه و پناهندگی بگیر!!!
خلاصه هر کسی به نوعی. ولی وقتی فکرش رو می‌کنم تو همین سال‌های تحریم هر روز تعداد بیشتری ماشین خارجی تو خیابون‌های شهر دیدم، تعداد ماشبن های شاسی بلند هی بیشتر و بیشتر شد جوری که آدم‌هایی رو می‌شناسم که حاضرند پولشون رو یدن شاسی بلند ولی تو خونه اجاره‌ای بشینن.
در همه این سال‌ها یه عده مرزهای فقر، بدبختی و فلاکت رو درنوردیدن یه عده هم مرزهای چشم‌ هم چشمی، تجمل‌گرایی، پز دادن و پوز هم رو زدن!
یه عده هم این وسط هر چی دغدغه‌های انسانی، اجتماعی و فرهنگی و الخ رو داشتن به فنا رفتن.
کاری به هیچکدوم ندارم فقط اینکه یه توییت خوندم من رو برد تا مرز نابودی، احساس کردم یه چیزی تو وجودم خیلی لرزید...نوشته بود ممکنه با رفع تحریم‌ها همه چی برگرده به دوران خوبش مثلن دلار بشه فلان، خونه بشه بیسار، رییس جمهور بشه فلانی ولی من دیگه هیچ وقت بیست ساله نخواهم بود...


ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

یکشنبه آفتابی، بازار هفتگی و موزه‌گردی

انقدر اینجا ابری و بارانی هست که یک روز آفتابی را باید غنیمت شمرد. دیروز هم آفتابی بود و هم دمای هوا مناسب پیاده‌روی. رفتیم یکشنبه بازار وسط شهر، چقدر خوب بود. پر از حس زندگی، هیجان، تنوع و همه چی! با اینکه اکثر فروشندگان عرب هستند ولی از ملیت‌های مختلف برای خرید به این بارارهای هفتگی می‌آیند و تقریبن کسی را نمی‌بینم که دست خالی از این بازارها خارج شود.
بک بخشی از بازار توی کوچه‌های باریک سنگ‌فرش شده بود کنار یک کلیسای قدیمی و دست فروش‌ها کتاب می‌فروختند و چندتایی هم بساط وسایل قدیمی، حس‌ و حال و هوای آنجا عالی بود.
موزه هنرهای زیبا یکشنبه اول هر ماه مجانی است، اساسی موزه‌گردی کردیم. طبقه اول و بخشی از زیر زمین پر از مجسمه بود و جالب اما بخش بالایی موزه پر بود از تابلوهای نقاشی کوچک و خیلی بزرگ با محتوایی شبیه هم درباره مسیح، حواریون و الخ...خسته‌ام کرد.
بیرون موزه اما فواره‌ها باز بودند و هوای مطبوع آن عالی بود.
قبلن هم گفته‌م چیزی که باعث می‌شه من این شهر رو دوست داشته باشم، کوچه‌های سنگ‌فرش شده‌ درها و پنجره‌های چوبی و مدل خونه‌هایی هست که تو سریال قصه‌های جزیره و کارتون‌های قدیمی دیدم. تو بعضی از قسمت‌های شهر که می‌رم انگار یه راست پرت شدم تو گذشته‌ها، از بس که کوچه‌ها و درپنجره‌ها رنگ و بوی گذر زمان رو گرفتن! انقدر که سکوتش به آدم آرامش می‌ده.
خیلی دوست دارم عکس‌هایی رو که می‌گیرم بذارم تو اینستاگرام ولی خب امکانش نیست، محدودیت و سانسور کلن بخشی از زندگی‌م شده! بعدشم اینکه آدم‌های فضولی همیشه همه‌جحا هستند که مدام ذره‌بین دستشون هست تا خیلی چیزا رو بهم ربط بدن و از توش چیزهای دیگه‌ای در بیارن.