ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه

روز نوشت/ آرشیوی که وجود ندارد...

صبح جمعه است و زود بیدار شدم.
آمده‌ام سر آرشیو ویلاگم و می‌بینم بعد از سفر کاری که مهرماه ۹۰ به مشهد داشتیم تا دی ماه ۹۱ من هیچی در وبلاگم ننوشته‌ام.
باورم نمی‌شود، این مدت طولانی چرا ننوشتم؟ چرا؟
یک بخش زیادش بر می‌گشته به ترس هام. می‌ترسیدم اینجا را پیدا کنند. اینجا را خیلی دوست داشتم و هنوز هم می‌دارم. آدرسش را به کسی نمی‌دهم چون اینجا غاز شخصی من است.
الان که فک می‌کنم اون مدت دو سه بار تو بلاگفا ویلاگ درست کردم که فی... ل‌تر نیود و راحت می‌شد باهاش کار کرد.
الان بیشتر یادم می‌آد که حس خوبی برای نوشتن نداشتم و احساس امنیت نمی‌کردم.
باورم نمی‌شه بعد یک سال و خرده‌ای برگشتم سر این وبلاگ...
چقد دلم برای خودِ تنهایِ تنهای اون روزهام سوخت.
آخی، چقد ترسیده بودم که حتی یه خط هم اینجا ننوشتم...
دلم گرفت...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

عصر نوشت/ ورزش و تغذیه

پنجشنبه عصر رفتم روی وزنه و بسیار خوشحال شدم وقتی دیدم طی دو هفته سر جمع یک کیلو و چهار صد گرم کاهش وزن داشتم.
این مدت پیاده روی بیشتری داشتم و یک روز در میان هم سعی کردم روی تردمیل بدوم.
مصرف نان و برنج را کم کردم و به جای آن سبزی از جمله اسفناج و کلم زیاد خورده‌ام.
میوه هم که زیاد‌تر از همیشه می‌خوردم.
مشکلم کم خوردن آب است. تابستان راحت هشت لیوان یا حتی بیشتر می‌خورذدم ولی از وقتی هوا سرد شده گاهی روز‌ها اصلن یادم می‌رود آب بخورم و این خیلی بد‌تر از بد است.
این دو هفته سعی خودم را کردم که حتمن قبل از صبحانه و ناهار یک لیوان اب را بخورم.
باید هر روز هر چند کم پیاده روی رو انجام دهم.
از خودم راضی م.

روز نوشت/ دیدار

پنجشنبه پنجم آذر، چهار سال از آن شنبه‌ای که آزاد شدم گذشت.
بعد مدت‌ها ع را دیدم که می‌گفت توی باغش کشاورزی می‌کند و خوشحال از کاشتن گوجه و خیار است. حالا بیشتر از همیشه دلش برای خودش می‌سوزد و خانواده‌اش و می‌خواهد فقط به فکر خودش و آن‌ها باشد.
بعد از بار‌ها احضار شدن، کتک خوردن، شکسته شدن دو دنده و سه دندان، آزار و اذیت مدام خانواده‌اش حالا می‌خواهد کنار خیار و گوجه‌هایش آرام زندگی کند.
جرم‌اش شاعری بود، شاعر معترض.
با هم حرف زدیم، از نارفیقی‌ها و اینکه در زمان گرفتاری‌ها چقدر آدم تنهاست و خانواده‌ها چه زجری می‌کشند.
ما همه دنبال آرامشی م و حس امنیتی که دیگر برایمان وجود ندارد.
ع گفت که مدام استرس این را دارد که کسی از جایی کار‌ها، رفتار‌ها و ارتباطاتش را زیر نظر داشته باشد و بعد هم با هم فحش دادیم به این حسی که از دستش خلاصی نداریم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

روز نوشت/ دندان پزشکی

چهارشنبه صبح وقت دندانپزشکی داشتم.
دکتر جدیدم آقایی است بلند قد و چهارشانه. خیلی خوش برخورد و با حوصله.
به سووال‌هایم درباره کاری که می‌خواهد برای دندان‌هایم انجام دهد با علاقه جواب می‌دهد.
هفته پیش که گفت دندان‌هایم را نگه می‌دارد و حرفی از ایمپلنت نزد به حدی خوشحال شدم که دلم می‌خواست بغلش کنم.
متاسفانه دکتر قبلی با وجود پول‌های زیادی که گرفت رسمن در دندان‌های جلو‌ام رید و هیچ کاری هم نمی‌شد کرد.
با دکتر که حرف می‌زدم گفت تا آنجایی که امکان داشته باشد سعی می‌کنیم از ته مانده دندان خود بیمار هم که شده استفاده کنیم تا نیاز به ایمپلنت نباشد.
بهش گفتم درباره ایمپلنت خوانده‌ام و فیلمی هم دیده‌ام که باعث شد بترسم.
گفت ترسی ندارد و من در هفته چند تا عمل ایمپلنت انجام می‌دهم ولی می‌شود برای تو از روش
 post&core استفاده کرد.
درباره این روش سرچ کردم و واقعن امیدوارم که با این روش چند سالی استرس خرابی دندون رو نداشته باشم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه

بازگشت زنان امروز

نانوشته با خودم عهد کرده بودم که دیگر مجله‌ای نخرم. آخرین مجله‌ای هر ماه می‌خریدم همشهری داستان بود که مرداد ماه پارسال آخرین شماره‌اش بود. بعد دیدم خیلی راخت با نخریدنش کنار آمدم. بعد ویژه نامه شب یلداش را هم خریدم و خلاص.
ماهنامه زنان امروز که توقیف شدم دلم یک جوری سوخت که بوی سوختنش ردی از غم‌های گذشته بود. وقتی ایران جوان توقیف شد، بعد‌تر یکی یکی... چند تا چند تا...
زنان امروز را نخوانده بودم و تصمیمی هم برای خواندنش نداشتم. نمی‌خواستم هر ماه منتظر بمان و بعد یک هو با توقیفی غافلگیر و سرخورده شوم.
یعنی تجربه مجله‌های گذشته کاری کرده بود که بی‌خیال شوم ولی خبر توقیفش برایم دردناک بود. چند روز پیش که دیدم دوباره بی‌سر و صدا برگشته‌اند، خوشحال شدم.
به خودم گفتم به خاطر این برگشت و خوشحالی حتمن باید این شماره را بگیرم یک جور احترام و سپاس از تلاش برای بازگشت.
شنبه مجله را خریدم و گذاشته‌ام سر فرصت با تمرکز بیشتری همه مطالب را بخوانم. البته که مطلب شهلا شرکت را خوانده‌ام و چقدر حس خوبی است که تلاش‌هایت برای احیا و بازگشت مجله‌ای که فرزندت حساب می‌شود نتیجه دهد و بتوانی دوباره نفس کشیدنش را ببینی.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه

روز نوشت/ ورزش و کتاب

از روز شنبه تصمیم گرفتم رژیم منظم بگیرم. بیشتر غذاهای ما به صورت آب پز هست و خبری از چربی و شیرینی اضافی نیست ولی مشکل اینجاست که تحرک من خیلی کم.
از روز شنبه هم یه سر و سامونی به خورد و خوراکم دادم و هم سعی می‌کنم ورزش رو به صورت منظم در روز انجام بدم.
رفتم شیش تا کتاب جدید گرفتم. دو تاش رو با اطلاعات قبلی و چهار تاش رو با پیشنهاد فروشنده. مقدمه اون چهار تا رو خوندم و فک می‌کنم خوب و حتی خیلی خوب باشند.
یکی از کتابگاه فرار از اردوگاه ۱۴ هست. درباره فردی که تونسته از اردوگاه زندانیان سیاسی کره شمالی فرار کن. واقعن بعضی قسمت‌ها انقدر خوندنش سخت هست که کتاب رو‌‌ رها می‌کنم و می‌رم دنبال یه کاره دیگه که ذهنم بیش از این درگیرش نشه.
زمانی که کتابخانه دایی یوسف رو می‌خوندم همین حال رو داشتم و فک نمی‌کردم روزی کتابی رو بخونم که شرایطی به شدت بد‌تر و دردناک‌تر از اون درش توصیف شده باشه.
خوی وحشی‌گری بشر هیچ حد و مرزی نداره. اینکه بشر چقد می‌تونه نسبت به هم نوع خودش ظلم کنه حتی غیرقابل تصور.
حالا این وحشی‌گری‌ها علنی شده، کسی پیدا شده که بیاد و اعلام کنه چنین شرایطی در یه جای دنیا وجود داره ولی هنوز هم معلوم نیست که کسای دیگه‌ای در جاهای دیگه از این دنیا هستند که شرایط بدتری داشته باشن یا نه!
ولی چیزی که معلومه خوی وحشی‌گری، حماقت و قدرت طلبی بشر هست که می‌تونه هر فاجعه انسانی رو هم توجیه کن و با زدن انگ و برچسبی به اون رنگ و لعاب انسانی، دفاع از خود و حفظ امنیت بده.
اسم کتابهایی که خریدم
آشیانه اشراف
فرار از اردوگاه ۱۴
پیله و پروانه
دزد
چهره ممنوعه (اوایل دهه هشتاد نشر پیکان یه برشور منتشر کرد که تعدادی از تازه‌های نشر خودش همراه با اطلاعات مختصری از اون‌ها رو نوشته بود. از طریق اون برشور من کتاب شاهزاده سلطانه که سرگذشته شاهزاده‌ای در دربار سعودی بود رو خوندم. بعد‌تر کتابی از سرگذشت زنی در عراق، زنی در مراکش. این کتاب چهره ممنوعه از همون مجموعه کتاب هاست و درباره زنی است در افغانستان دوره طالبان.)
کاروان ته کوزه شیر

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

روز نوشت/ سوال های تکراری

حالم از سووال‌های تکراری خب حالا چی می‌شه؟ خب تو چیکار می‌کنی و الخ بهم می‌خوره.
بله دقیقن یک روز بعد از نامه‌ای که از اداره مهاجرت به دستمان رسید این اتفاق‌های لعنتی رخ داده و از این به بعد هم مثل قبل ترش هیچ چیزی دست ما نیست که بخواهیم جواب بقیه را بدهیم.
امروز صبح هم این اتفاق‌های لعنتی ادامه داشته، تیراندازی، انتحاری، بازداشت...
نمی‌تونم درک کنم این آدم‌های انتخاری رو... کاش فقط به خود جاهل و احمقشون آسیب می‌رسوندن و باعث مرگ زخمی شدن یا هزار و یک گرفتاری دیگه نمی‌شدن.
جهل و حماقت حد و مرزی نداره و متاسفانه نتیجه‌اش گریبانگیر میلیون‌ها نفر می‌شه.
حس ناامنی خیلی بده خیلی بد‌تر از خود ناامنی.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

روز نوشت/ آدم کشی

انقد این چند روز حرص خوردم و دندون هام رو ناخودآگاه روی هم فشار دادم که دیشب موقع خواب فهمیدم چقدر درد می‌کنن.
این همه نفرت، خشونت، عقده و بی‌رحمی از کجا می‌اد؟

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۵, دوشنبه

پاریس، غم بیکران

آخرین بار اردیبهشت یا خرداد سال ۹۱ بود که رفته بودم مشهد و دلم پر بود انقدر پر که با الله اکبر اذان مغرب شکستم.‌‌ همان جا گریه کردم و نفرین...
دلم باز غروب‌های حرم را می‌خواست ولی جور نمی‌شد تا روز چهارشنبه که در عرض ربع ساعت بلیت اوکی شد و فردا قبل از ظهر مشهد بودیم. یعنی طلبید که برویم. من به این طلبیده شدن اعتقاد راسخی دارم.
خلاصه اینکه روز اول و دوم فقط دلم خواست توی حرم باشم مخصوصن غروب‌ها که قالی‌های قرمز یکی یکی پهن می‌شوند، هوا انقدر خوب می‌شود که دلت می‌خواهد تا ابد غروب بماند.
دور از اینترنت و خبرها بودم و بی خبر از عالم.
شنبه صبح بود که تلویزیون رو روشن کردم و روی شبکه خبر قفل شدم. زیرنویس‌ها پر بود از خبرهای کشت و کشتار...
کجا؟ پاریس...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

روز نوشت/ تغییرات

بعد از یک ماه و خرده‌ای رفتم آرایشگاه که ابروهای پاچه بزی شده‌ام را مرتب کنم. آرایشگر همیشگی نبود. پرسیدم کی می‌آید؟ گفتند نمی‌آید. گفتم خب کی می‌آید، گفتند دیگر کار نمی‌کند و این خانم مسوول جدید آرایشگاه هستند. کمی شوکه و دو دل شدم برای ماندن یا رفتن. بعدفک کردم خب، باید با همین بسازم...
آرایشگر قبلی هفت هشت سال شاید هم بیشتر اینجا کار می‌کرد و همه را می‌شناخت، دیگه لازم نبود بگی چی می‌خوای و چیکار باید بکنه.
این تغییر ناگهانی اولش برام یه شوک بود، البته در حد چند دقیقه بعد به این فک کردم خب این دختر جوون هم باید از یه جایی شروع کن و چقد خوب که جراتش رو داشته.
دوستم مدتی می‌ره دوره آرایشگری، چون فهمیده با این مدارک دانشگاهی و شغل‌هایی که هیچ ثباتی ندارن داشتن یه هنر و تخصص خیلی مهم و واجب. فک کردم که اون هم یه روزی باید از یه جایی شروع کن و باید بهش اعتماد کرد.
آرایشگر جوان بهم گفت اگر اونجور که خواستید نشد هزینه رو ندید. گفتم چه حرفیه. من آدم گیری نیستم. خیلی چیز خاصی هم نمی‌خوام فقط کاش مدل ابروهایی که همیشه روی شیشه بودن هنوز هم بودن تا نشون می‌دادم کدوم مدل...
‌‌نهایت هم کارش خوب بود و خیلی دوستانه با هم برخورد کردیم.
این سال‌ها دارم یاد می‌گیرم ریسک کنم و به تغییر‌ها بیشتر روی خوش نشون بدم، البته تغییرهایی که آرامش روحی و روانیم رو حفظ می‌کنن یا کمتر بهش آسیب می‌رسونن.
زندگی دیگه پیچیده، غیر قابل پیش بینی و خیلی وقت‌ها غافلگیر کننده

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

ما خود فاجعه ایم، فاجعه

یکی دو هفته پیش اتفاقی یک قسمت از داستان پستچی چیستا یثربی را خواندم و فک کرده‌ام همه داستان است. بعد سری زدم به صفحه اینستاگرامش و متوجه شدم داستان دنباله دار است و البته که زندگی واقعی خودش را دارد روایت می‌کند. بعد‌تر متوجه شدم دنباله کنندگان پستچی خیلی حیلی زیاد هستند و همه بی‌صبرانه منتظر ادامه داستان. بعضی روز‌ها کامنتهایی را که برایش گذاشته‌اند می‌خوانم. عده‌ای مشغول قضاوت و صدور حکم هستند و عده‌ای اشک ریزان منتظر ادامه داستان. هر بار هزاران بار تکرار می‌کند که صبور باشید و زود قضاوت نکنید ولی باز قضاوت کنندگان با فحش و داد و دعوا به راه خود ادامه می‌دهند.
طلبکار نویسنده هستند که چرا زود‌تر بقیه داستان را نمی‌گذارد؟ ً! چرا فلان نمی‌کند، چرا بیسار نمی‌کند. مدام در هر حال حواله کردن خرده فرمایش‌هایشان به سمت نویسنده هستند.
خیلی صبوری می‌خواهد که در برابر این حجم از نظر و انتقاد و فحش و هر چیزی آدم دوام بیاورد. درسته از اینکه کار آدم مورد استقبال قرار بگیرد خوشحال می‌شود ولی آرامشی که به یغما می‌رود و این وسط زخم زبان‌ها، تحملشان سخت‌تر می‌شود.
به نظرم رفتار جامعه ما در شبکه‌های اجتماعی به ویژه در واکنش به عکس‌ها و نوشته‌های آدم‌های معروف واقعن قابل بررسی است. این همه خشم، نفرت، حسودی، فحش و بد و بیراه نثار بقیه کردن کمتر از فاجعه نیست. فاجعه‌ای که هر بار به ظاهر قربانیان خاص خودش را دارد ولی در اصل کل جامعه قربانیان این فاجعه‌ها هستند.

رییس فدراسیون، خر خودتی

در مورد بعضی بشرهای دو پای عوضی من چیزی در مورد حقوق بشر و احترام و این قبیل مسایل حالیم نیست. یکی از اون عوضی عوضی‌ها رییس فدراسیون فوتبال. من نمی‌دونم یه آدم چقد می‌تونه عوضی و مزخرف باشه که باز بیاد تو صفحه تلویزیون و با لبخند و خیلی ریلکس بگه نمی‌تونیم تیم فوتسال بانوان رو اعزام کنیم اونم به خاطر ویزا!!!
تو شرایطی که دلال‌ها با وجود تحریم پول‌های میلیاردی نفت رو ریختن تو حلقشون و یه لیوان آب خنک هم خوردن، تو شرایطی که میلیارد‌ها میلیارد اختلاس می‌شه و هزار تا کاری که مغز ما از شنیدنش سوت می‌کشه گرفتن ۲۰ تا ویزا انقد سخت و غیر ممکن شده!!! برو عوضی، برو عوضی این دروغ‌ها رو به آدم‌هایی بگو که تو این مملکت که هر روز یه خبر فساد و تباهی عظیم از یه گوشه‌اش بلند می‌شه بگو.
تیم فوتیال مردان حتی اگر با چلغوز آّباد مسابقه داشته باشه، برا اون سر دنیا هم شده با هواپیمای چارنر و فلان راهش می‌اندازن تا بعد بتونه با هزار تا اگر و اما سعود کنه دور بعد ولی تیم فوتسال زنان با اون همه گرفتاری و کمبود می‌شه قهرمان آسیا بعد نمی‌تونن ویزا بگیرن برن جام جهانی!!!
مسخره است عوضی، مسخره!!!
آخه گفتن مملکت خر تو خره ولی نه دیگه انقد که تو بکل نصف مملکت رو خر خالص حساب کنی.
ایران شده بهشت بی‌کفایت‌ها، شارلاتان‌ها، رانت خوار‌ها... عوضی‌ها

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

چه خوب که اینجا رو دارم

هیچ جا وبلاگ نمی‌شود. هیچ حسی به خوبی نوشتن توی ویلاگی که فقط خودت می‌دانی جاست نیست. باز کردن وبلاگ و خوندنش از ۳۰۰ فیو خوردن یه توییت هم لذت بخش‌تر. جایی که کسی محدودت نمی‌کنه. دست نمی‌ذاره روی کلمه یا جمله و به خاطر اون باهات بحث نمی‌کنه. جایی که خودت هستی با غم و شادی‌هایی که فقط خودت می‌تونی حس شون کنی. درسته اینجا خواننده‌ای نداره ولی امنیت داره برای نوشته هام. برای غرهایی که می‌زنم، برای درد و دل‌های خودِ خودم. کامنت داشتم تو ویلاگ، پلاس خوردن و فیو خوردن تو تویی‌تر خیلی حال من رو خوب می‌کنه یه جور انگیزه یه جور اشتیاق برای ادامه دادن بهم می‌ده ولی وقتی می‌بینم در کنار اون لایک و فیو آرامشم رو از دست می‌دم، ترجیج می‌دم بیام تو وبلاگم بنویسم. اینجا رو کسی نمی‌خونه و شاید به ندرت یکی دو تا خواننده باشه ولی بهم حس امنیت می‌ده. اجازه می‌ده اگر ناراحتم اگر غمگینم بیام بنویسم. کسی قضاوت نمی‌کنه اه پس حتمن با فلانی مشکل داره این رو نوشته، اه حتمن دعواشون شده! اه، اه، اه...
خوبه که اینجا هست، خوبه که تصمیم گرفتم جایی نباشم جز اینجا.

روز نوشت

شبکه‌های اجتماعی شده‌اند سوهان روح. باید به این و آن هم جواب بدی که معنی و تفسیر مثلن فلان توییت چه بوده. هر کسی به خودش اجازه می‌دهد تو را برای نوشتن فلان مطلب بازخواست کند. آزار دهد و خواست و ناخواست کاری کند که نبود را به بودن ترجیح دهی. یه عده‌ای هم خودشون رو موظف می‌دونن درباره همه چی دقیقن همه چی حتی یه توییت سطحی و غرغرووی تو نظر بدن و دستورالعمل برات صادر کنن. اینجور وقت‌ها دلم می‌خواد نامریی شم، نامریی هر چی دلم می‌خواد بنویسم، فحش بدم، جیغ بزنم بگم بابا من خودم فارغ از اینکه با کسی هستم یا نیستم، فارغ از زن یا مرد بودنم یه آدمم... بذارید آدم بمونم. انقدر از هر طرف بهم فشار نیارید...
دیشب منتظر پخش یه سریال بودم که اتفاقی قسمت آخر بخش خبر لعنتی رو شنیدم و پریدم تو هال ببینم چی می‌گن درباره خبرنگارای بدبخت و اقبال برگشته... پرونده سازی وحشتناک، وحشتناک... برای من که این بیرون نشستم و صرفا خبر‌ها رو در حد نگاه توتی وار می‌خونم خوندشون درد داره و ترس چه برسه به خانواده هاشون. خودشون که اون داخل هستند که واویلا... خدا بخیر بگذرون.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

روز نوشت

بنظرم فیلترینگی که آدم‌های دور و اطراف به ما تحمیل می‌کنند بیشتر و خطرناک‌تر از فیلترینگ دولتی یا حکومتی است.
مدام باید در خودت بیشتر فرو بری مبادا حرفی کلامی درد و دلی کرده باشی و به فلانی بر بخورد یا فلانی قضاوتت کند یا هر کوفتِ آزار دهنده دیگر.
از تمام دنیایی که جا برای میلیارد‌ها آدم با هر اعتقاد و سلقه‌ای دارد تنها جای امن و پناهگاه من اینجاست که هر از گاهی بیایم و چند خطی بنالم و بروم.
یه موقع‌هایی هست هیچ چیز مثل یک کلبه در دل یه جنگل که هیچکسی جز خودت راهش رو بلد نیست حالت رو بهتر نمی‌کنه، یه جایی که خبری از هیچ شبکه مجازی و هیچ انسانی نباشه. به جاش خودت باشی، یه فلاکس پر از چای داغ، یه دفتر و خودکار و چند تا کتاب. موسیقی هم می‌تونه کیفیت این دنجگاه رو بالا‌تر ببره.
بعضیا تو شبکه‌های مختلف همچین از حسرت نداشتن یار و بغل و بوسه حرف می‌زنند که انگار اگر این‌ها بود، خوشبخت‌ترین عالم بودند... چی می‌شه به این آدم‌ها گفت؟ گاهی آدم انقدر از خودش غافل می‌شه که همه خوبی‌ها و بهتر شدن‌ها رو وقتی می‌دونه که دیگری در کنارش باشه ولی وقتی دیگری هم کنارش تازه می‌فهمه که اصلِ حالش باز هم خوب نیست. باز هم خیلی تنهاست، شاد نیست، آروم نیست. آدم همیشه دنبال اینکه خوب نبودنش رو جوری توجیه کنه و بگه اگر فلان اتفاق بیفته منم خوب می‌شم، اگر فلانی باشه من بهتر می‌شم، اگر عشق باشه من بیسار می‌شم ولی همه اینا موقتیِ. همه‌اش مسکن‌هایی هست که برای ساعتی، روزی یا حتی سالی آدم رو می‌برن تو خلسه و بعد با درد و رنج بیشتری رهات می‌کنن وسط کار و زار زندگی.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

روز نوشت

۱۱ روز از آبان گذشته و من چیزی ننوشتم. خواستم بنویسم ولی...
دوم آبان چهارمین سالگرد فوت مادربزرگم بود که با رفتنش فامیل یک جورهایی از هم دور‌تر شدن. مادربزرگی که چند ماه مریضی‌اش باعث شده بود هر شب خانه‌اش پر از رفت و آمد فامیل باشد و همه به هم نزدیک‌تر شده بودند.
نمی‌دانم چندم آبان شد چهار سال از رفتن او... یه عصر دلگیر آبانی، یک عصر شلوغ چهار راه ولی عصر...
چهارشنبه پیش مدارک را تحویل سفارت دادم و باید چند ماهی منتظر رسیدن ویزا باشم.
پروسه سفارت جز پروسه‌هایی است که علاوه بر استرس فراوان کلی انرژی هم از آدم می‌گیرد. حتی دربان سفارت هم به خودش اجازه می‌دهد هر جوری سر بقیه داد و قال راه بیندازد. این بار گیر داده بودن به عکس‌ها. می‌گفتند چهره تو عکس باید بزرگ‌تر باشد و این عکس‌ها مناسب نیست. بعد یک تعداد تاکسی‌‌ همان رو به رو ایستاده بودند که با گرفتن ۱۵ تا ۲۰ هزار تومن مردم را می‌بردند برای گرفتن عکس!!!
کلن بساط دلالی اطراف سفارت همه جوره به راه است. از آدم‌های فرم پر کن تا...
بعد از اینکه از در سفارت اومدم بیرون احساس کردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. و همون شب تونستم بعد از مدت‌ها بدون استرس و دغدغه راحت بخوابم.