ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۳۰, چهارشنبه

روز نوشت/ تعلیق

سعی می‌کنم به خودم القا کنم که همه چی خوبه و من هم آرومم ولی واقعیت اینه که بعد از یازده هفته انتظار دارم به سمت و سوی از هم پاشیدگی عصبی می‌رم.
جدا از انتظاری که خودم برای ویزا می‌کشم اینکه مدام یکی از یه جایی می‌پرسه نرفتی؟ پس کی می‌ری؟ خب، چی شد؟ به شدت روی اعصابم شلنگ تخته می‌اندازه.
بعد از دو هفته اعصاب شدید روده و معده و کان سیستم گوارش این هفته اوضاع م بهتر شد.
دارم روزی هشت لیوان آب می‌خورم و عصر‌ها سی تا چهل دقیقه روی تردمیل می‌دوم.
کتاب می‌خونم و روزی دو تا عکس می‌ذارم اینستاگرام، مثلن دارم خودم رو سرگرم نشون می‌دم.
چقد این تعلیق بده، عملن دست به هیچ کاری نمی‌تونی بزنی و همین انتظار و عدم قطعیت حالت رو هم بد‌تر می‌کنه.
هنوز هم گاهی دلم لک می‌زنه برا درس و دانشگاه. دلیلش؟
نمی‌دونم. انقد آدم‌های تحصیلکرده و سرخورده دور و برم هست، نمی‌دونم چرا باز فکرم می‌ره سمت درس.
احتمالن اگر یکی مثل من چهار سال این جوری خونه نشین بشه که عملن هیچ چیز زندگی‌اش در اختیار خودش نباشه وضع از این بهتر نمی‌شه.
دو ساله که مشخصن باید منتظر باشم کی سفارت وقت می‌ده، کی ویزا می‌ده، کی می‌شه رفت کی می‌شه نرفت...
اعصابم خرده از این همه دست و پا زدن دز حالت تعلیق...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

موسیقی، رقص و آواز

سه شنبه بلیت سینما‌ها نیم بهاست و هر وقت بشه سعی می‌کنیم بریم.
این هفته هم با اینکه حال جسمی‌ام خوب نبود ولی چون الف از قبل گفته بود بیا بریم فلان فیلم رو ببینیم، رفتیم و کلی پشیمون شدم.
واقعن یکی باید به عنوان رفیق مشاور یا هر چی به بعضی کارگدان‌ها بگه ترو خدا فیلم نساز بذار خاطر خوب همون سه تا فیلم یا پنج تا فیلمی که ساختی تو ذهن مردم بمونه. به نظرم خیلی از کارگان‌ها و بازیگر‌ها به همین مرحله رسیدن. مرحله خود تخریبی. یعنی نه تنها نمی‌تونن موفقیت‌های قبلی رو تکرار کنن بلکه یه گام به سوی تخریب و قرار گرفتن تو لیست سیاه بر می‌دارن و انقدر هم تکرارش می‌کنن که دیگه تا اسمشون دیده می‌شه آدم یه خط قرمز پررنگ می‌کشه دورشون.
به جاش چهارشنبه یه فیلم مستند دیدیم با س و ن که عالی بود. پر از موسیقی، رنگ، رقص، آواز پر از مردم و زندگی. فیلم درباره موسیقی هرمزگان بود و اینکه یه موزیسین که معتقد بود جدش از تبار افریقایی‌ها هست می‌خوسات گروهی رو تشکیل بده و موسیقی آفریقایی رو تو بندر اجرا کنه. یعنی انقد این فیلم پر انرژی و حال خوب کن بود که هر چی بگم کم گفتم. چقد خوبه هنوز یه ادمایی هست انقد دیوونه و عاشق که بلند شن برن جایی دور‌تر از شهر و دیار خودشون و چنین فیلم‌هایی بسازن که پر از انرژی و حس خوبه.
فیلم در جشنواره‌های مختلف بین المللی نمایش داده شده و استقبال زیادی هم ازش شده. موسیقی و رقص یه زبان بین المللی. رنگ و زندگی هم همین طور.
ایران درسته پر از درده ولی یه جاهایی از این کشور رقص و آواز و موسیقی خودِ زندگیه.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۵, سه‌شنبه

روز نوشت/ میگرن

دو هفته ورزش کرده بودم و چقد راضی و خوشحال که این مدت خبری از می‌گرن نبوده. بعله خودم رو چشم زدم و یکشنبه چنان سردردی گرفتم که فقط استفراغ می‌کردم و بزرگ‌ترین آرزوم این بود که بی‌هوش بشم و انقد درد نکشم.
می‌گرن مثل یه خر چموش که فقط بلده جفتک بندازه و گاز بگیر حتی اگر هر روز بهش هویج و کاه و یونجه تازه بدی. کاری به سر می‌اره که از زندگی سیر بشی. خلاصه اینکه نابودم کردم و جبران همه روزهایی که نبودش رو اساسی کرد.
از همه بد‌تر اون حالت تهوع بود. قبلن اگر یه بار بالا می‌آوردم بعد چند دقیقه سردردم آروم می‌شد ولی این بار فقط دردم بیشتر می‌شد و از شدت درد فقط ناله می‌کردم. متاسفانه اینجور وقتا هیچ دارویی هم کمک نمی‌کنه ولی شانس آوردم با کمک یه مسکن قوی کمی از شدت درد کمتر شد. هر بار می‌گرن تموم می‌شه و چشمم رو یواشکی باز می‌کنم و می‌بینم ازش خبری نیس، انگار دوباره متولد شدم.
حالا جالبه یکشنبه بعد مدت‌ها از خونه رفته بودم بیرون و فیلم قصه‌ها و در دنیای تو ساعت چند است رو همراه داستان همشهری ویژه یلدا رو خریده بودم و به خیال خودم می‌خواستم باهاشون حال کنم ولی تا دو روز بعد هم نتونستم برم سراغشون.
واقعن سلامتی بزرگ‌ترین نعمت، خدایا شکرت