ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

خاله‌زنک

داریم تو یه خونه چهل متری زندگی میکنیم که یه اتاق خواب داره و طبقه زیر شیروانی حساب می‌شه. به اندازه دو نفر آدم بالغ لوازم و وسایل لازم برا یه زندگی رو داریم و احساس کمبودی نمی‌کنم. خب مسلمن آدم وضع مالی بهتر باشه می‌تونه وسایل بهتر و بیشتری بخری ولی وسایلی هم که الان داریم همه خوب هستند و مناسب و لازم.
چیزی که اعصابم رو بهم ریخته فضولی‌های آدم‌هایی هستند که واقعن فهم و شعور ندارن. درباره همه چی نظر می‌دن از نوع پوشش تا وسایل خونه. بله من دلم می‌خواد میوه‌ها رو ببینم تو سبد حصیری ولی طرف انقد کندذهن که فک می‌کنه این کار از روی نداری و بدبختی و صدتا چیز دیگه. واقعن نمی‌دونم چطور بفهمونم که ما راضی هستیم از داشته‌هامون. نخواد انقد توضیح بدم بابا این وسایل برا این خونه کافیه. فک می‌کنم از یه جایی احترام گذاشتن حماقت محض حساب می‌شه. دفیقن از جایی که بقیه فک می‌کنن این اجازه رو دارن که درباره همه چی نظر بدن و تو فقط سعی می‌کنی همه چی دوستانه تموم بشه. مشکل دیگه خود من هستم که کاری به بقیه ندارم. هر چی بپوشم یا نپوشت تو خونه هر چی داشته باشد یا نداشته باشن. همه سعی‌م رو می‌کنم نظری ندم مگر اینکه خودشون مطرح کنن.
این آدما دارن من رذو تبدیل به خاله‌زنک می‌کنند من آدمی بودم که هیچ‌وقت این چیزا برام اصل و اولویت نبوده حالا هی باید جواب بدم...
مسلمون باید منقرض شه تا یبه نسلی بیاد که این ژن‌های معیوب و مریض تو وجودش نباشه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۲۸, شنبه

دلتنگی

خیلی وقته که دیگه نمی‌تونم نود دقیقه فوتبال رو نگاه کنم حتی ورزش‌های دیگه رو. انقد بهم استرس وارد می‌شه که تحملش از توانم خارج شده. سال‌هاست بازی دربی رو نمی‌بینم و فقط در حد چن دقیقه گذری یه نگاهی می‌اندازم. مثل دوره نوجوونی دیگه بله خاطر باخت‌ها گریه نمی‌کنم و خوشحالی‌ام در حد چند دقیقه است. دیروز پرسپولیس گل می‌زند و او از شدت خوشحالی خونه رذو گذاشته بود رو سرش. من فقط صدا رو می‌شنیدم و فقط ده دقیقه آخر بود که با استرس بیش از حد منتظر پایان بازی بودم. بالاخره فوتبال هم تموم شد و خوشحالی سهم دو نفره ما از جمعه بیست و هفتم فروردین بود. به مرور این خوشی هم ته‌نشین شد و یهویی یه غم سنگین خفه‌کننده‌ای اومد نشست رو کل وجودم. یهویی دلم برای داداشم تنگ شد، خیلی. سعی کردم زودتر بخوابم تا به دلتنگی فک نکنم ولی دلتنگی کارش رو کرده بود. سرم رو شونه های او بود و بدون اینکه متوجه بشه داشتم اشک می‌ریخت.

زندگی روزانه

نمی‌دونم دفیقن بقیه در زندگی روزمره چه کاری انجام می‌دن که از من مکرر می‌پرسم خب چیکار می‌کنی؟ خب برنامه‌ای چیه؟ والله منم مثل همه زندگیم رو می‌کنم. صبحونه می‌خورم، غذا می‌پزم. فیلم می‌بینم، پیاده‌روی می‌کنم، زبان می‌خونم، عکاسی می‌کنم و گاهی با هم میریم تو فروشگاه‌ها و جاهای مختلف شسهر هم قدم می‌زنیم و هم بیشتر با شهر آشنا می‌شم.
اوایل که از کار بیکار شدم به لاحاظ روحی داغون بودم حتی تا دو سال بعدش هنوز درگیر شدید بودم به خاطر از دست دادن کارم ولی کارهای پروژه‌ای به دستم می‌رسید و تقریبن سرگرم بودم ولی از حدود یک سال پیش دیگه هیچ کاری نکردم دفیقن هیچی. فک می‌کنم اگر بعد از اون دوره وابستگی شدید به کار مجبور می‌شدم زندگی در اینجا رو شروع کنم حتمن خیلی سخت می‌گذشت ولی بیکاری این چن سال و کارهای موقت کمک کرده تا شرایط اینجا رو بتونم بهتر تحمل کنم.منظورم از شرایط اینجا بیشتر بیکاری و خونه نشینی هست. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

عکاسی

تصمیم گرفتم یه صفحه جدید اینستا باز کنم با عکس‌های جدید از پاره دوم زندگی‌م. شهری که دارم در اون زندگی می‌کنند ساختمون‌هاش، جاهای دیدنی‌اش، رفتارها و عادت‌های مردم اینجا. در اصل می‌خوام نوشتن رو تمرین کنم تا یادم نره. از طرف دیگه عکاسی با دوربین حرفه‌ای رو هم تجربه می‌کنم و این یعنی یه چیز جدید یاد می‌گیرم.

روزمره‌گی

امروز صبح بالاخره گاردم رو در برابر یادگیری زبان شکستم و شروع کردم به یادگیری. البته درس‌های ابتدایی رو قبلن هم خونده بودم ولی دارم با متد آموزشی اینجا پیش میرم و این خیلی خوبه. وقتی برای خرید بیرون میریم سعی می‌کنم عددها رو درست بشنوم ولی خب عدد شماری مسخره‌ای دارن و مثلن به جای نود می‌گن دو تا چهل تا به علاوه ده!!! در نتیجه تا طرف بخواد عدد رو کامل بگه من فقط عدد رند اول رو به یورو متوجه می‌شوم و خرده‌اش رو نمی‌فهمم و به خودمم فشار نمیارم. هوای امروز تا ظهر خوب و آفتابی بود، عصر کمی ابری و سرد شد و از غروب آفتاب هم داره بارون می باره. حدود یبه ماه پیش دو تا ساقه نعنا رو کاشتم تو گلدون حالا بزرگ شدن و هربار می‌بینمشون کلی ذوق می‌کنم حتی دلم نمیاد بچینمشون!
یه مدت سردرد نداشتم ولی یه هفته‌ای می‌شه که کم و بیش سردرد دارم. جدیدم دچار ریزش مو شدم که قبلن سابقه نداشته ناخن‌هام هم با اینکه کوتاه هستن می‌شکنن و اینا از اثرات کمبود نور آفتابه، البته بخشی‌اش به آفتاب بر‌میگرده و احتمالن تغذیه. باید بیشتر دقت کنم...امروز رفتیم یه پارک که دفیقن روی مرز با بلژیک قرار داره. جالب بود که اجازه داده بلودن مردم رو چمن‌ها توپ بازی کنن یا حتی بشینن.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

ه‍نر

هیچ‌وقت فک نمی‌کردم یک کاموا و دو تا میل بافتنی بشن هم‌دم و مونس‌م. خوشحالم از بودنشون. خوشحال‌تر اینکه قبل از اومدنم به مامانم گفتم دونه انداختن رو یادم بده و توانستم دست تنها با هر مکافاتی خودم دونه بندازم و شروع کنم به بافتن. دوستی دارم که استاد بافتنی و قلاب بافی‌ه. دلیل اصلی‌ش هم اینه که از بچگی کنار مامانش یاد گرفته ضمن اینکه خیلی بااستعداد و خوش سلیقه هم هست. ولی من یه زمانی می‌گفتم چیه ملت می‌رن دنبال گلدوزی، خیاطی و بافتنی...واقعن خام و ناپخته بودم. درسته هر کسی علایق و سلایق با بقیه فرق داره ولی به نظرم بافتنی و خیاطی نقاشی و خوشنویسی یه هنرهایی هستن که به آدم حس اعتمادبنفس می‌دن، حس مفید بودن حس خلق و آفرینش...کلن هنر همینه یه جور زایش دوباره....آدم هر هنری داشته باشه مطمنن یه روزی یه جایی به کارش میاد. به‌نظرم این اشتباه بود که تو یه دوره ما می‌گفتیم فلان کار مال دخترای فلانه، بیسار کار مال فلانیا، اصلن این کارا در سطح ما نیست و الخ...تجربه بهم یاد داده هر هنری و هر توانایی و تخصصی یه جایی به کار میاد و ارزشمند هست. هر چند در بازه‌ای از زمان و مکان بی‌ارزش باشه و یا اصلن توجهی بهش نشه. الان تو اینستاگرام خانم‌های زیادی دارذن از هنر دستشون کسب درآمد می‌کنن. جدا از بحث اقتصادی هنر و سر و کار داشتن با رنگ، موسیقی و ...یه حالتی از طراوت و شادابی به آدم می‌دهد که مثلن ساعت‌ها کار خبری یا سایر کارها فاقد این حال و احوالات خوب هستن.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

پوشاک

یکی از خوبی‌های اینجا اینه که بیشتر وقت‌ها تو جعبه پستی‌مون نامه یا آگهی‌های تبلیغاتی داریم. بین این آگهی‌ها که بیشتر مربوط به فروشگاه‌های زنجیره‌ای کوچیک و بزرگ هست می‌شه محصولات متنوعی رو با قیمت‌های خیلی مناسب پیدا کرد. مثلن دیروز طبق مطالب نوشته شده در آگهی یکی از همین فروشگاه‌های کوچیک رفتیم اونجا و دیدیم به‌به هم جنس‌ها مناسب هستند و هم قیمت‌ها عالی. اینجا اگه کسی بخواد خوب زندگی کنه بیشتر به لحاظ خورد و خوراک و پوشاک منظورم هست واقعن می‌تونه. شما می توانید با سه، چهار و پنج یورو هم تو مغازه‌های مختلف لباس‌های تمیز و خوشگل بخرید. بله شما می‌تونید لباس صدها یورویی هم بخرید ولی اگه وضع اقتصادی مناسبی نداشته باشید هم این امکان در خیلی از فروشگاه‌ها هست که بتونید با حداقل سه یورو یه تی‌شرت که هم جنس خوبی داره و هم زیباست بخرید و حالش رو ببرید.
یه فروشگاه بزرگ اینجا هست که قبلن یه کارخونه بزرگ بوده و حالا بازسازی شده و تبدیل به فروشگاه. تو این فروشگاه شما می‌تونید شلوارهای خوب با قیمت یه یورو هم پیدا کنید.چرا؟ چون مغازه‌هایی که در سطح شهر هستند لباس‌هایی رو که تک سایز شدن یا دیگه فصل‌شون گذشته و یا مثل قبل مد نیستن رو میدم به این فروشگاه تا براشون بفروشه. خیلی وقتا اگر کسی فرصت کنه و خوب بین لباس‌ها بگرده می‌تونه لباس‌هایی با قیمت دو سه یورو پیدا کنه که قیمت قبلی اون‌ها کمتر از بیست یورو و حتی بیشتر بوده. ضمن اینکه همه این لباس‌ها نو هستند و مدل تاناکورا نیستن.
دیروز ما رفتیم یه فروشگاه کوچیک آلمانی که تی‌شرت‌هاش رو با قیمت۲.۹۹ یورو و ۳.۹۹ یورو می‌فروخت. بعد اگر از هر کدوم دو تا می‌خریدی به ترتیب می شود ۵ و ۶ یورو.
البته تو آگهی اینجور زده بود ولی موقع حساب و کتاب همون قیمت روی کالا رو حساب کردن ولی انقد جنس لباس لطیف و رنگ‌ها دوست‌داشتنی بودن که اختلاف یه یورو و دو یورو اهمیتی نداشت. با این قیمت‌ها آدم می‌تونه تو فواصل کم لباس‌های متنوع با رنگ‌های مختلف بپوشه. حالشم شاید بهتر شد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

فرزندآوری

یکی از مواردی که اینجا خیلی به چشم اومده و هنوز هم باعث تعجب و حیرتم می‌شه تعداد بچه‌های هر خانواده است اونم با فاصله‌های سنی کم. یهویی یه پدر و مادر جوون و حتی کم سن و سال می‌بینی با سه، چهار و پنج تا بچه قد و نیم‌قد. برعکس تو ایران که اکثر زوج های جوون یا بچه ندارن یا خیلی داشته باشد یکی و در نهایت دو تا. اینجا تا دلتون بخواد بچه‌های قد و نیم‌قد دیده می‌شد. اول فک می‌کردم فقط عرب‌ها هستن که تعداد بچه‌هاشون زیاده، چون به ازای هر بچه دولت پول بهشون می‌دهد و اینجور که شنیدم هر بچه باعث سه سال زمان بازنشستگی پدر و مادرش می‌شه. به خاطر همین عرب‌ها به بچه آوردن به عنوان یه شغل نگاه می‌کنند این چیزیه که من از مردم شنیدم. ولی غیر عرب‌ها هم بچه کم ندارن. اونا هم اکثرن به داشتن بچه بیش از یکی و دو تا علاقه‌مند هستن. بالاخره دولت امکانات و توجه ویژه‌ای به فرزندآوری داره و همین یه امتیاز مثبت برا تشویق زوج‌ها به فرزندآوری چیزی که هنوز هضم‌ش برا من مشکل هست و نتوانستم باهاش کنار بیام.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۴, شنبه

روزمرگی‌هام

دیشب سردرد گرفتم و تا زمانی که آسمان کاتملن تاریک نشد نتوانستم بخوابم. بالاخره آفتاب حدود ساعت ۲۱:۱۰ غروب کرد و بعد به تدریج آسمان تاریک و تاریک‌تر شد. کلی تقلا کردم تا خوابم برد و درست زمانی که فک می‌کردم در خواب عمیقی هستم صدای افتادن چیزی بیدارم کردم. انگار که اصلن نخوابیده باشم، با ترس و دلهره شسدید چشم‌هایم را باز کرد و چن دقیقه‌ای زمان لازم بود تا بفهمم اوضاع چطور است. بعدش تلاش کردم بخوابم ولی نشد، مدام خواب‌های هفت الهشت و کابوس‌های بی‌سر و ته میب‌دیدم و فرصتی برای خواب پیدا نکردم. همین که آسمان روشسن شد، از رختخواب بیرون آمدم گفتم گور بابای خوتاب پر استرس و مشوش. شیر را ریختم در ظرف مسی که هدیه خاله‌ام است. بعد از عمری با شیر سر یک سفره می‌نشینم. قبل‌ترها به شدت با خوردنش مشکل داشتم مدتی شیر بدون لاکتوز می‌خوردم و راضی بودم. اینجا که آمدم باز هم شیر بدون لاکتوز می‌خوردم ولی بیش از حد شیرین بود. تصمیم گرفتم شیر معمولی با چربی کم را هم امتحان کنم که جواب امتحان تا حالا رضایت بخش است. صبحانه را آماده کردم همراه با سه تا نان تست کامل. خودم تنهایی نشستم پای سفره و صبحانه‌ام را خوردم. دلیل ندارد من صبح زود بیدار شدم او را هم مجبور کنم بیدار شود. همان‌طور که وقتی من گرسنه‌ام دلیلی ندارد حتمن منتظر بمانم تا او بیدار شود! گاهی وقت‌ها آدم باید برای خودِ خودش بساط صبحانه و ناهار را بچیند و برای دل خودش به همه چیز رنگ بپاشد. گاهی چقدر از این خود دور می‌شوم، انگار کودکی رها شده گوشه کناری از شهر صد دروازه و بی‌صاحاب. باید بیشتر قدرش را بدانم. قدر این خودِ مناظر محبت و مهربانی.
دارم می‌نویسم و این بهترین کار نیمروزی‌ام است.

بازار هفتگی/ میوه و سبزیجات

شنبه‌ها بین ساعت یک تا دو می‌ریم شنبه بازار و خرید هفتگی میوه و سبزیجات رو انجام می‌دیم. اول یه گشت سراسری می‌زنیم و قیمت‌ها رو می‌بینیم و بعد شروع می‌کنیم به خرید. اغلب وقت‌ها قیمت‌ها بیست بیست تا پنجاه سانتیم در نوسان هستن و شما می‌توانید با خیال راحت و بدون نگرانی از اینکه کلاه گشادی سرتون رفته باشه خرید کنید. میوه یا هر چیز دیگه رو خودتون جدا می‌کنید و تحویل فروشنده می‌دید. قیمت‌ها به‌نظرم خیلی خوبه تو بازار هفتگی نسبت به فروشگاه‌ها. البته یه چیزهایی هم فقط تو فروشگاه‌ها پیدا می‌شه. ما اینجا سیب زرد و قرمز رو کیلویی یه یورو می‌خریم. انار هم که قبلن ۱.۸ بود و جدیدن شده ۲.۵. گوجه کیلویی ۱.۵ و گاهی هم کمتر. سیب‌زمینی و پیاز کیلویی یه یورو. پرتقال ۱.۲۰. چهار بسته سبزی خوردن تازه یه یورو. خلاصه که من به شدت از قیمت‌ها و کیفیت اجناس راضی هستم. خرید میوه و سبزی‌مون برا شیش روز هست و کمتر پیش اومده چیزی خراب بشه و مجبورشم بندازم دور. به جز یه بار که اونم کیفیت خود گوجه‌ها خوب نبود و دیگه هم از اون مدل گوجه نخریدیم. اینجا اسفناج، کاهو و قارچ رو بسته‌ای از فروشگاه می‌خریم.
هر وقت میریم بازار هفتگی قیمت‌ها رو با ایران مقایسه می‌کنم واقعن سیب کیلویی یه یورو یعنی مفتِ مفت و همه می‌تونن بخرن. قدرت خرید مردم اینجا بالاست. در حالی که اگر یک هزار تومن رو واحد پول ایران قرار بدیم باهاش گاهی یه کیلو سیب‌زمینی یا پیاز هم نمیشه خرید چه برسه به میوه.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۳, جمعه

سیزدهم فروردین

امروز هوا خوب نبود بلکه عالی بود. انقدر دوست‌داشتنی که توانست جبران غم و اندوه دیروز را هم بکند. صبحانه املت خوردیم و بعد رفتیم سمت جاده کنار کانال آب. جاده‌ای است برای پیاده‌روی ورزش و دوچرخه‌سواری که انتهایش معلوم نیست ولی به هر کجا که برسد وجودش نعمتی است بزرگ برای من.
ورزش از عادت‌های خیلی خوب مردم اینجاست. نه سن و سال می‌شناسد و نه آفتاب، ابر و باران. هر روز در حال دویدن و پیاده‌روی هستند. چند نفره یا تنها. بیشتر آدم‌هایی که من دیدم تنها می‌دوند همراه با موسیقی.
ما حدود یک ساعت و نیم رفتیم و برگشتیم. جاده انتها نداشت. یک طرف خانه‌های آجری بود و یک طرف چمنزار. انقدر آرامش آنجا جریان دارد که آدم فک می‌کند جایی در رویاهایش غوطه‌ور شده.
وسط مسیر پیاده‌روی زمین‌های کشت شده کوچکی را دیدم که در کنار هر کدام ساختمان‌ها کوچکی بود. اینجور که مطلع شدم زمیبن‌ها را ماهانه اجاره می‌دهند تا افراد علاقه‌مند در آنها به کشت‌و‌کار مشغول شوند و بعدتر می‌تواند محصولات خود را در بازارهای هفتگی بفروشند. اگر بابام اینجا بود با اون عشق و علاقه‌ای که به گل و گیاه و کشاورزی داره حتمن یکی از کشاورزان موفق و معروف می‌شد.
هوای بعدازظهر کمی ابری بود ولی قابل تحمل و نسبتن دوست‌داشتنی.
روزها به خیلی چیزها فک می‌کنم که قابلیت نوشتن رو هم دارند ولی موقع نوشتن حتی یادم نمیاد چی بودن.
بازم خدا رو شکر. اینجا هوای نیمه آفتابی با حداقل سرما جز نعمت‌های بزرگه.