ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

سحرخیزی

مدت‌ها بود اینجور خنکای دلپذیر صبح را حس نکرده بودم یکجور آرامش غریب و دوست‌داشتنی در این لحظه‌ها هست كه ای کاش همیشگی بودند.
پنجره را باز کرده‌‌ام. کوچه رآ می‌بینم که ساکت و آرام است و حیاط پر گل و درخت همسایه‌ها را که اغلب روزهای شنبه سرکار نمی‌روند و خبری از جنب و جوش روزهای دیگر هفته در کوچه و خیابان نیست.
یک‌جوری همه چیز در صلح و آرامش است که انگار...هیچ جمله‌ای برای ادامه‌اش به ذهنم نمی‌رسد. انقد این تبلت قرتی بازی در می‌آورد که تصمیم گرفتم امروز که حالم فعلن خوب است و هوا روشن و خنک و چهچه پرنده‌ها از اطراف به گوش می‌رسد چند خطی بنویسم مبادا نوشتن یآدم برود.
ساعت هفت و نیم صبح شده. سفره قرمز دو نفره رو پهن کردم وسط هال نقلی. صبحانه نون تست پنیر، گوجه و خیار موجود است. تنهایی نشستم به صبحونه خوردن و وبلاگ نوشتن. خیلی وقت بود از چنین فضای تنهایی دوست‌داشتنی دور بودم، اینا همه‌اش از برکت هوای خوب و صبح زوده.

جنبش روشنایی

اکانت جدید توییتر ساختم و دختری افغان را فالو می‌کنم. این دختر پر از شور، امید و انگیزه است و از فعالان جنبش روشنایی. در توییت‌هایی که می‌کند، در کلمه‌هایش و در روح دمیده در هر جمله‌اش "ما"ی سال ۸۸ را می‌بینم...یکجور عمیقی غصه‌آم می‌گیرد که تاب خواندن توییت‌هایش را ندارم. انگار که "ما"ییم پرت شده از ۸۸ به ۹۵ با همان حجم از انرژی و امید...
چه خوب که بذر امید هر چند نحیف همه‌جا هست، هر جایی که ظلم و بی‌عدالتی با تنه کلفت و ضخیم‌ش خودنمایی می‌کند امید با ه‍زار مانع و سرکوب باز هم جوانه  می‌زند.

طلوع

ساعت شیش و پنجاه دقیقه شنبه نه جولای است و بعد از مدت‌ها دارم طلوع آفتاب رو می‌بینه، پر از شکوه و آرامش.
حدود یه هفته‌ای می‌شه که شب هوا زودتر تاریک می‌شه و ساعت پنج صبح اگه به آسمون نگاه کنی هوا مثل قبل روشن و آفتابی نیست.
چن روزی هم هست که هوا ابری شده و هر از گاهی بارون میزنه. یه مدت انقد گرم و شرجی بود که دلم برا ابر و بارون تنگ شده بود و ذوق‌زده شده‌ام از این هوا.
نشستم روی مبل و از پنجره زیر شیروانی از دیدن تصویر ابرها و طلوع آفتاب لذت می‌برم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه

زامبی‌های مجازی

بعد از مدت‌ها تنبلی و گشادبازی رفتم پیاده‌روی حدود یک ساعت شد. باید پیاده‌روی و ورزش رذو خیلی جدی بگیرم. چن روزی هست از توییتر فاصله گرفتم. هم اعصابم بهتره و آرامش دارم و هم فرصت می‌کنم کارهای مفیدتری انجام بدم.توییتر رسمن داشت روانم رو به فنا می‌داد حجم زیاد خبرهای تلخ و دردناک با کلی نظر و بحث و تحلیل رسمن آدم رو فلج می‌کنه.از یه طرف ائنکه آدم‌های زیادئ به اینترنت دسترسی دارن خوبه ولی از یبه طرف دیگه این وضعیت تو جامعه ما داره به سمت فاجعه پیش میره. یه زمان دوره وبلاگ طرف می‌آمد تو ده تا صدتا وبلاگ می‌نوشت به وبلاگ منم سر بزنید و فلان و تموم می‌شد. شاید گاه گداری بحث‌های وبلاگی جاهایی شکل می‌گرفت ولی نه به این شدت و وحشتناکی که امروز تو اکثر شبکه‌های مجازی داره اتفاق می‌افتد. گاهی آدم فک می‌کنه این حمله‌های زامبی‌وار چطوری و از کجا شکل می‌گیره که انقد سریع و دسته‌جمعی فاجعه رو خلق می‌کنن. آخه چقد می‌تونن بیکار باشد یا مریض و بیمار که تو هر صفحه‌ای برن و هر حرفی رو بزنن. یه عده که این کارا براشون شده بامزه‌ی بودن و دورهم مسخره بازی در آوردم یه عده هم کلن الاف و بیکارن می‌خوان یه‌جور دیده بشن...هر جوری به قضیه نگاه کنیم دردناک و اعصاب خرد کنه.واقعن آدم می‌مونه چی بگه؟

غم کتاب

این بار که رفتم ایران باید حتمن یه تعداد زیادی کتاب بلا خودم بیارم، هیچ معاشرت و رفاقتی نمی‌تونه جای کتاب و لذت ورق زدن رو بگیره. اینجا همه چی اعم از خوردنی و پوشیدنی پیدا می‌شه حالا درسته قیمت‌ها بالاتره یا یه چیزهایی دقیقن مثل ایران نیست ولی می‌شه مشابهش روگیر آورد ولی کتاب به نظرم جز معدود چیزهایی است که به راحتی پیدا نمی‌شه البته منظوم کتاب به زبان فارسی است مگر نه اینجا هم کتاب به زبان‌های مختلف وجود داره و البته با قیمت‌های بالا.الان دلم کتاب‌های جدیدی رو می‌خواد که آدم‌های مختلف دارن درباره‌شون حرف می‌زنم. اصلن من یه مدل مرضی که دارم اینه که اگر ده‌ها کتاب نخونده داشته باشم یهویی ویرم می‌گیره برم کتابفروشی و چند تا کتاب جدید بگیرم و سریع همون ها رو بخونم. حدود دو ماه شاید هم بیشتر که پنج تا کتاب از نشر ماهی گرفتم ولی فاصله من با اونا حداقل هفت هشت هزار کیلومتر.دلم براشون تنگ شده، برا همه‌ی کتاب‌های...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

روزمره‌گی

هوا ابری ولی بیرون هوا دم‌کرده و شرجی. افتادم روی مبل و همین‌طور فکرم از این اتفاق و خبر می‌ره سمت اون یکی. از توییتر فاصله گرفتم چون حجم خبرها و نظرات انقد زیاده و گاهن وحشتناک و ترسناک که احساس می‌کنم نفس کشیدن زیر این حجم از تباهی برام خیلی سخته، جدا از اینکه خبرها دوباره دارن افسرده و غمگین می‌کنم.
پامو از دسته مبل آویزون کردم و منتظرم برنج دم بکشه، خورشت جا بیفته و ناهار رو با هم بخوریم....

به کجا چنین شتابان؟

روی تخت افتاده بودم خسته و بی‌حوصله. مدام با خودم فک می‌کردم چرا؟
شب قبلش رفته بودیم تماشای مراسم آتش بازی. قرار بود مراسم ساعت ۱۱ شب شروع شود ولی از یک ساعت قبل مردم آمده بودن. کوچک و بزرگ پیر و جوان از نژادهای مختلف. مدام صدای ترقه و فشفشه بود که از هر طرف می‌آمد شبیه شب چهارشنبه‌سوری در ایران. برای مردم آنجا عادی بود ولی من از صداهای بلند می‌ترسیدم و برایم تحمل‌ش آزاردهنده بود. نشستیم توی ماشین تا از شر صداها کمی خلاص شویم. حدود ساعت یازده رسمن انگار کل جمعیت آن منطقه سرازیر شده بود سمت پارک. اکثرا با خانواده و دوستان بودن. تا چشم کار می‌کرد آدم بود...زیاد، خیلی زیاد.‌چن دقیقه از ساعت یازده شب گذشته بود که مراسم شروع شد. فوق‌العاده و هیجان‌انگیز بود. آسمان مدام رنگی و رنگی‌تر می‌شد، صداها در برابر زیبایی که در آسمان شکل می‌گرفت هیچ بود. موسیقی هم بود ولی همه محو تماشای آتش‌بازی زیبایی بودند که آن بالاها جریان داشت. تجربه زیبا، فوق‌العاده و هیجان‌انگیزی بود. نیم‌ساعت بیشتر طول نکشید والی شادی و هیجان را می‌شد در چشم‌ها و لبخندها دید...
بیست و چهار ساعت بعد اما، چنین مراسمی در نیس با حماقت توصیف‌ناپذیر موجودی دو پا به خاک و خون کشیده می‌شود. گریه، زجه و غم جحای همه آن شادی و هیجان را می‌گیرد...
به کجا چنین شتابان؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۵, سه‌شنبه

بنظرم مجموعه‌ای از بدترین و بی‌ربط‌ترین آدم‌های ممکن دور و برم هستن و این خیلی آزاردهنده است. هر چند همه سعی‌م رو می‌کنم که نبینمشون و فاصله مطمن رو باهاشون حفظ کنم ولی اغلب در همون دیدار چن لحظه‌ای هم انقد مهارت دارن که زهرشون رو بریزن. چرا مدام میام اینجا و غر میب‌زنم؟ چون نمی‌تونم درباره این درد بزرگ با کسی صحبت کنم چون آدم‌هایی که دوست دارم شسنونده من باشم از من و شرایطی که من دارم خیلی دور هستند و در ضمن هر کدوم مشکلات شخصی خودشون رو دارن و دوست ندارم ناراحتی من هم به گرفتاری‌ها و دغدغه‌های فکری‌شسون اضافه بشه. دفیقن باید خودم به تنهایی گلیم‌م رو از آب بکشم بیرون. حالا می‌فهمم این مدت چقد او اذیت شده و سختی کشیده...فرق الان با گذشته برا او اینه که الان یه نفر رو در کنار خودش داره که دقیقن می‌فهمه و درد رفته تو پوست و خونش...
دارم فک می‌کنم از قبل یه اتفاق‌هایی تو مملکت ما یه سری آدم‌ها به کجا رسیدن و پاشون به چه جاهایی باز شده. آدم‌هایی که از شعور اجتماعی هیچ بویی نبردن، آدم‌هایی که هنوز فکرشون واقعن رشد نکرده آدم‌هایی که از خوب یا بد روزگار دری به تخته خورده و از یه جای کوچیک پرت شدن وسط یه دنیای خیلی بزرگ...

باد او را برد

دیشب تازه فهمیدم چهره جهانی بودن یعنی چی. وقتی خبر درگذشت عبای کیارستمی منتشر شد کافی بود هشتگ کیارستمی رو در شبکه‌ای مثل توییتر سرچ کنی تا بفهمی جهان داره نسبت به این خبر چطور واکنش نشون می‌ده و ما کی رو از دست دادیم...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

هیچ‌وقت فک نمی‌کردم چندهزار کیلومتر از ایران دور شم و بخشی از زندگیم درگیر خاله‌زنک بازی و حرف‌های حاشیه‌ای بشه و گاهی تا چن روز ذهنم درگیر باشه.
هیچ نمی‌فهمم که یه نفر چطور می‌تونه انقد طلبکار باشه و فک کنه هر کاری ما می‌کنیم وظیفه‌مون هست و باید همه جوره به اون عوپضی خدمت بدیم و در عوض اون هر بار با اون زبون تیزش یه زخم بزنه به ما.
کاش هم‌سن و سال ما بود ولی دریغ و صد افسوس که جای مادربزرگ ما رو داره ولی اندازه یه جلبک شعور و معرفت نداره. ازش متنفرم و هر وقت بالاجبار می‌بینم‌ش حالم بد می‌شه.
آدمی که به خیال خودش داره زندگیش رو با نماز و روزه و دعا طی می‌کنه ولی خبر نداره که با رفتارها و حرفاش هیچ دل نشکونده‌ای دور و اطرافش باقی نگذاشته و همه رو فراری داده.

شب‌های روشن

با وجود اینکه شب‌ها حدود ساعت یازده تازه هوا تاریک می‌شه ولی بیشتر مغازه‌ها و فروشگاه‌ها ساعت هفت تعطیل می‌شن.هوا ساعت هفت و هشت شب جوری روشنه که انگار ساعت سه چهار عصره ولی همه جا تعطیل و خلوت.