ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

عادت می‌کنیم!

خیلی وقت هست ننوشتم. چهار روز در هفته درگیر کلاس زبان هستم. مشکل حرف زدن هنوز حل نشده البته بیشتر به خاطر اینه که با کسی در ارتباط نیستم در نتیجه فقط سر کلاس ارتباط دارم و بس. از هفته قبل یه معلم جدید اومد که ۲۸ ساله است. خیلی مهربون و صبوره و اجازه می‌ده ما یعنی دو نفر ارمنی، تایلندی و سودانی بیشتر از روی درس‌ها بخونیم و حرف بزنیم. مشکلی در حل تمرین‌ها و فهمیدن درس‌ها ندارم مشکلم در حرف زدنه. باد بیشتر تلاش کنم. یه مشکل که به نظرم هر روز بزرگتر میشه نداشتن یه دوست  قابل اعتماد هست، تاکیدم روی حضور فیزیکی یه دوست هست که متاسفانه ندارم. اینکه بشه چنساعتی رو باهاش گذروند، درد و دل کرد و الخ...
گاهی روزهای ابری و بارونی انقد کش میاد که هر آن احساس می‌کنه افسردگی می‌تونه قورتم بده ولی انگار دارم به این آب و هوای تخمی هم عادت می‌کنم...