۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

روز نوشت

دیروز بعد مدت‌ها سوار دوچرحه شدم و عجیب حس خوبی داشتم. بعد از تابستون سال ۹۰ که عصر‌ها سوار بر دوچرخه همراه خواهرم می‌رفتیم خونه مادربزرگم دیگه سوار دوجرخه نشدم. یعی هر از گاهی سوار می‌شدم ولی خیلی بی‌نظم و هر از گاهی. مادربزرگم گه رفت خیلی چیز‌ها رو با خودش برد...
خلاصه دیروز دوباره حس کردم چقد دلم تنگ شده برا دوجرخه و احتمالن تا چند هفته آینده دوچرخه رو بخریم.
یه اکانت توییتری جدید پیدا شده که در عرض دو روز دو هزار خرده ای فالوئر پیدا کرد. طرف ادعا می کرد که بعد سال ها از سازمان بریده و حالا زندگی جدیدی رو شروع کرده. یکی دو روز بعد از فعالیت بعضی از بچه ها گفتن که سابقن این اکانت با اسم دیگه ای فعتا بوده و حرف جدیدی هم نداره، هر چند حرف هاش برای خیلی ها جالبه و با اشتیاق زیاد دنبالش میکنن ولی بیشتر حرف هاش مطالبی هست که در گوشه و کنار اینترنت راحت پیدا میشه.طرف ادعا میکنه دکتر بهش گفته برای رهایی از فشارهای روحی و روانی بنوبس و اونم اومده توییتر!!! خلاصه اینکه گاهی میشین پای خوندن نظرها و کنجکاو شدم برم چند تا فیلم مستند درباره سازمان رو ببینیم و نتیجه؟ اعصاب خوردی بیشتر و افسوس.

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

از ملال ها

کلن حالات غریبی دار خیلی شب‌ها کلن از زندگی و همه چیز ناامید و دلگیر می‌شم حس پشیمونی و سرخوردگی می‌اد بیخ گلوم رو می‌گیره و انقد حالم بد می‌شه که تا چند روز درگیر حال نکبتم می‌شم. بعد دوباره با یه بهونه‌های خیلی تخمی خودم رو راضی می‌کنم که باید تحمل کرد و ادامه داد. نمی‌دونم کی این آشفتگی‌های ذهنی دست از سرم بر می‌دارن.
هر بار یادم می‌افته که یه زمان کار می‌کردم و به واسطه کار کردن چقد اعتمادبنفسم بهتر بود و چقد احساس مفید بودن می‌کردم حالم خراب می‌شه.
گاهی فک می‌کن هیچ راهی برای فرار از این باتلاق وجود نداره و این بی فابده بودن و تکرارملال آور حالم رو بد‌تر می‌کنه. حوصله کسی جز آدم‌هایی که می‌شناسم رو ندارم، از ورود آدم‌های جدید به زندگی م به شدت هراس دارم و حتی تنهایی رو به معاشرت با افراد جدید ترجیج می‌دم.
هوا ابریه و یه جوری خوبه که بهم برای نوشتن انگیزه می‌ده. این مدت حال خرابم باعث شد به خوردن بیش از اندازه رو بیارم، پیاده روی و کتاب رو بی‌خیال شم. ولی چند روز می‌شه که خودم رومجبور کردم به ورزش، پیاده روی و درست غذا خوردن.
الان فکرش رو می‌کن می‌بینم گشت و گذار در فضای مجازی و دیدن اینکه آدم هایی که روزی از من عقب تر بودن حالا حسابی پیشرفت کردن در خراب شدن حالم موثره. حسادت نمی‌کنم. دردم از اینه که طرف به واسطه خبرچینی، زیرآب زنی و واسطه ها پله‌ها رو رفته بالا و حتی تو این دولت هم کارش رو داره! طرفی که زمان نکبت‌نژاد از سینه چاک هاش بود حالا هم در حال پیشرفت و سفر با وزار به این ور و اون وره ولی امثال من رو بعد انتخابات به مرور از همه چی ساقط کردن و حتی با روی کار اومدن دولت کسی نگفت زنده‌اید یا نه؟ چی شدید شما؟ هیچچچچچ...
مهم اینه که به حلقه‌های اصلی وصل باشی بعد می‌تونی ابزار دست باشی و در هر شرایطی کار و زندگیت تضمین باشه چیزی که با افکار و وجدان من سازگاری نداشته ولی خب چرا انقد غصه می‌خورم؟ چرا هنوز وجودم پر از ترس و نگرانیه؟!

از روز نوشت ها

سه ماه هست که اومدم و انقد اتفاق‌های مختلف افتاده که شمارش از دستم درد گرفته. یکی از مزخرف‌ترین هاش آبله مرغون گرفتن او بود و وقتی قضیه بد‌تر شد که دکتر فقط می‌کفت عفونت هست ولی عفونتی که بالاخره حاضر شدن چرک خشک کن بنویسن! چیزی که واقعن عجیب بود. گویا بیمار باید رو به موت باشه تا برات چرک خشک کن بنویسن. خلاصه بعد از اینکه دونه‌ها زیاد شدن و تحملشون سخت دکتر تایید کرد که بعله اینا نشونه‌های آبله مرغون هست. واقعن بیماری تو غربت و تنهایی خیلی سخت و غم انگیزه. شب ولی که رفتیم بیمارستان و من تو بخش انتظار نشسته بودم یه دل سیر گریه کردم از تنهایی از استیصال از اون جو سرد و خالی از حس زندگی بیمارستان و الخ...
ده روز قبل دو روز هوا به شدت گرم و شرجی شد و چمن‌ها از بین رفتن چیزی که باورش سخته. هر جا رو می‌بینی جمن‌ها رسمن سوخته و از بین رفتن!
بعد از اون دو روز شرجی هوا خنک شده شبیه روزهای آخر شهریور؛ خنک و دلپذیر.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

دهسالگی

وبلاگم اگر بود این روزها ده ساله می شد و حتمن من هم وضع نوشتنم بهتر بود. یک دوست مجازی ندیده داشتمم که هر سال برای تولدم یک هدر جدید طراحی می کرد. آخرین هدر سبز بود یک برگ سبز و دوست داشتنی. 18 تیر نه دیگر خبری از آن برگ بود و نه نوشته ها و صدها پیام خصوصی...جالب اینکه عوضی ها رفته بودند پیام ها را خوانده بودند و داشتند با آن پیام ها تهدیدم می کردند...اشتباهم از جایی بود که حماقت کردم و وبلاگ رو در سرکار باز کردم و بعد...
دیشب از خواب پریدم و لیوان آبی خوردم و بعد یادم آمد که همه چیز خواب بوده. در خواب دیدم که احضار شده ام. پشت آیفن بودم و زنگ را زده بودم، ازم خواستن سوره والعصر را بخوانم. می خواندم و دقیقا می دانستم که این کلمه هایی که بر زبان می آورم ربطی به این سوره ندارد ولی ادامه می دادم. از شدت فشار عصبی و استرس از خواب پریدم...نفس راحتی کشیدم و سریع رفتم سراغ توییتر و تقریبا همه نوشته های این چن روز را پاک کردم و برای چند روز از توییتر زدم بیرون.

۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

سیل و انتخابات

بالاخره امروز عصر دقایقی هوا آفتابی شد و تونسیم از خونه بزنیم بیرون. روزهای آفتابی پارک ها و کافه ها حسابی شلوغ می شوند. مردم هر حایی که امکان ولو شدن وجود داشته باشه رو پیدا می کنن و از آفتاب لذت می برن.
روزی که پلاسکو فروریخت تا روزها و هفته ها بعد رسانه ها روی حادثه زوم بودن و لحظه ای خبر منتشر می شد ولی سیل اومده به بخش دیگه ای به غیر از تهران تعداد زیادی کشته و مفقود شدن و متاسفانه خبرهاش بین خبرهای انتخاباتی گم شده. تعدادی عکس و فیلم منتشر شده که در عکس ها مردم مشغول تماشای سیل هستند و انگار نه انگار سیل هست و هر لحظه امکان خطر...هم این حادثه تاسف باره و هم نوع پوشش اون.

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

از ماست که بر ماست

امروز هوا ابریه ولی حالم بهتر از دیروز و روز قبلترش هست. هر چقد می خوام خودم رو در معرض خبرها قرار ندم نمیشه و متاسفانه هنوز هم یه لعنتی عوضی می تونه تا حد زیادی من رو عصبی و ناراحت کنه. خبر ورود ملعون رو در مطب دندونپزشکی خوندم و انقد دچار دل بهم خوردگی و تهوع شده بودم که فقط دلم می خواست یه جای بزرگ و دور باشم و فقط داد بزنم، فحش بدم و برم جلو...شایدم یه جایی باشم با کسایی که تجربه اون سال ها رو دارن و حرف بزنیم اشک بریزیم و خالی شیم. باورم نمی شد که یه نفر با اون همه فاجعه آفرینی بیاد. یه نفر که لحنش، حرفاش و همه چیش برام شکنجه آور بوده بیاد و ملت همینجور ازش عکس و خبر منتشر کنن و باز هم دیده بشه...
دیروز ولی به سردرد سگی گذاشت آخرش هم بعد از استفراغ شدت سردردم کم شد و تونستم یه نفسی بکشم. خب هر چقد حرض بخوری یه جا جمع میشه و بعد سرهم باهام حساب میشه.
امروز ولی باید بهتر از رورهای قبل باشه. کمتر میرم سمت خبرها و سعی می کنم برم پیاده روی.
به لطف ی شبکه های مجازی آدم ها زودتر از اون چیزی که فک کنن دیده می شن و شاید یکی از دلایلی که هر کسی به خودش اجازه داده بره تو صف ثبت نام همینه و چقد حس ناراحت کننده، غم انگیز و تهوع آوری رو به آدم منتقل می کنه این حجم از عکس، فیلم و خبرهایی که درباره ثبت نام کننده ها متتشر میشه. 

۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

نوشتن

بوی گند سیگار پیچیده تو خونه. پنجره ها رو باز کردم تا بوی گندش بره. نسیم خنکی می خوره تو صورتم و حالم رو بهتر میکنه. امروز چن تا شیشه جدید خریدم و با کلی ذوق آویشن، چای سفید و قرمز، غوره خشک و الخ رو ریختم توشون و برچسب زدم. موقع پر کردن شیشه ها به این فک میکردم که چی شد که حالا دلخوشیم شده کناره این شیشه ه بودن، پر کردن و برچسب زدنشون؟! از کجا رسیدم به اینجا؟!
بدبختی و درد جایی بیشتر میشه که هر کسی حرف آدم رو نمی فهمه. وقتی از عدم رضایت حرف می زنی یه حرفایی می زنن که فقط دلت می خواد نامریی بشی...دلت می خواد فریاد بزنی خفه شید...
پنجره بازه، نسیم خنکش می خوره تو صورتم. نفس عمیق می کشم و به خودم امید می دم...هر چند واهی.
می خوام به خودم کمک کنم، با نوشتن.

روز نوشت

روز اول و در مسیر بازگشت به خونه باورم نمی شد هوا انقد آفتابی و نسبتا گرم باشه. درختا سبز و پرشکوفه. خلاصه این همه تغییر برام تعجب اور بود. روز بعد با دیدن ابر و مه شدید همه چیز به حالت عادی برگشت. یه هفنه است که برگشتم و طی این چند روز خدا رو شکر اغلب روزها هوا خوب و آفتابی بوده. گل های شمعدونی دو تا از گلدون هام در اومدن ولی یه گلدون شمعدونی و یه حسن یوسف از بین رفتن. گلدون ها رو دیروز آوردم گذاشتم جلو پنجره رو به روی میز تحریرم و از دیدن گل های صورتی و گلبهی لذت می برم.

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه

بازگشت

بعد از مدتها اومدم سراغ اینجا دیدم چند تا کامنت داشتم که قبلن ندیده بودمشون. از دیدنشون مقادیری ذوق زده شدم. از طرف دیگه احساس می کنم اینجا دیگه ائن جای دنج و امنم نیست، چون...

۱۳۹۵ بهمن ۱۳, چهارشنبه

روزنوشت

هفته آینده دو تا وقت دکتر دارم. اولی برای کشیدن دندون عقل که خیلی شانس آوردم بهم وقت داد و دومی هم برای چک آپ و رادیوگرافی در ارتباط با بیماری همکلاسی مون.
امروز که رفتیم وقت بگیریم یه خیابون قدیمی دیدم و یهو به خودم گفتم واای چه بد یکسال گذشته و من حتی جرات نکردم تو کوچه پس کوچه های اینجا بگردم و جایی رو کشف کنم. احساس کردم چقد از اون استقلال  خودم دور شدم و بعدتر به این فک کردم که دیگه هیچ جا جای امن و قرار من نیست. از وقتی اومدم اینجا روز و لحظه ای نبود که بی فکر کردن به خانواده ام بگذره. مدام حس استرس و نگرانی باهام هست و انگار علاجی هم نداره. نمی دونم بشر باید به کجا برسه تا فک کنه آرامش برقراره و انقد فکر و دغدغه نداشته باشه.
تو این وضع بی سر و سامون فکرهای آزاردهنده ای که مدام دور و برم غلت می خورن و تجربه این یکسال که شاید چندان خوشایند و موردنظرم نبوده، اینکه دیدم یکی از وبلاگی های قدیم تو این مدت کلی مطلب نوشته خیلی خوشاحالم کرد. چه خوب که هستید و می نویسید.

۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

سیاه عمیق

انقد این مدت حجم خبرهای تلخ و سیاه زیاد بوده و پشت سر هم که فرصتی برای هضم شون نداشتم. انقد خودم رو در معرض خبرهای منفی و تلخ قرار دادم که احساس افسردگی و خستگی شدید روحی می کنم. از همه بدتر اتفاق سیاه ساختمون پلاسکو و اون فاجعه انسانی بود. دردناک، تلخ و سیاه عمیق...
هر عکسی که از این اتفاق تلخ منتشر میشه هزار درد و غم توش هست و قدرت انهدام روحی و روانی آدم رو داره...
داغ می مونه برای خانواده ها و تا اتفاق بعدی همه سرگرم نون شب می شن و الخ.














۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

خرشانسی

سر کلاس نشسته بودیم که در باز شد و سوفی آمد. سوفی هم معلممان بوده و هم مسوول برگزاری کلاس‌های موسسه. گفت که برایتان پیامی دارم و شروع کرد به حرف زدن. حرفایش در مورد بیماری بود و اینکه اینجا آدم‌های زیادی در رفت و آمد هستند و از ملیت‌های مختلف و ما از میزان سلامتی یا بیماری افراد اطلاعی نداریم. گفت که لازم است همه ما به دکتر مراجعه کنیم و پس از چکاپ نامه‌ای مبنی بر گواهی سلامت به موسسه ارایه دهیم. احساس کردم ممکن است حرف‌ها را درست متوجه نشده باشم. پیامکی فرستادم برای او که زودتر بیاید و با سوفی حرف بزند. وقتی کلاس تمام شد او پشت در بود با هم رفتیم سراغ سوفی. همان حرف‌ها را زد و اینکه ممکن است افرادی بیماری‌های پنهانی داشته باشند که یک‌هو خودش را نشان می‌دهد و الخ. بعد از من پرسید می‌دونی کی سل داشته؟خب جوابم منفی بود. بعد گفت بغل دستی خودت!!! یادم هست با شوک و بهت فقط اسم دخترک را چند بار تکرار کردم و لال شدم. یک ماه آخر قبل از تعطیلات کنار من می‌نشست. لاغر و نحیف بود با پوستی روشن و موهای طلایی. ایند مراکشی بود. پسرش هفت ماهه بود و همان آخرین روزها عکسش را به من نشان داد. حرف‌های بعدی سوفی را نمی‌شنیدم و به دخترکی فک می‌کردم که روزهای آخر خسته بود و سرفه می‌کرد و چند باری از من دستمال گرفت. خوشحال بود که بعد از تعطیلات فقط دو جلسه باید کلاس بیاید و بعد امتحان نهایی و خلاص...حالا او روی تخت بیمارستان است و سل دارد! شوکه شدم و هنوز هم باورش سخت است. بعد از تعطیلات روزی نبود که بهش فک نکنم و اینکه چرا نیامد امتحان بدهد...هنوز هم توی شوک هستم و البته نگران خودم نیز که این مدت کنارش نشسته بودم. واکسن سل را در کودکی زده‌ام ولی نمی‌دونم نمی‌دونم چی میشه و تا دکتر خودم جواب نده این شوک و ترس با من خواهد بود. انقد هم روند کاغذ بازی اینجا زیاده که معلوم نیست کی نامه از طرف موسسه بیاد در خونه و بعد کی دکتر بهم وقت بده و از شانس خوبم دکتر هم تا آخر ژانویه در تعطیلات هست!!