ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۳, چهارشنبه

روزنوشت

هفته آینده دو تا وقت دکتر دارم. اولی برای کشیدن دندون عقل که خیلی شانس آوردم بهم وقت داد و دومی هم برای چک آپ و رادیوگرافی در ارتباط با بیماری همکلاسی مون.
امروز که رفتیم وقت بگیریم یه خیابون قدیمی دیدم و یهو به خودم گفتم واای چه بد یکسال گذشته و من حتی جرات نکردم تو کوچه پس کوچه های اینجا بگردم و جایی رو کشف کنم. احساس کردم چقد از اون استقلال  خودم دور شدم و بعدتر به این فک کردم که دیگه هیچ جا جای امن و قرار من نیست. از وقتی اومدم اینجا روز و لحظه ای نبود که بی فکر کردن به خانواده ام بگذره. مدام حس استرس و نگرانی باهام هست و انگار علاجی هم نداره. نمی دونم بشر باید به کجا برسه تا فک کنه آرامش برقراره و انقد فکر و دغدغه نداشته باشه.
تو این وضع بی سر و سامون فکرهای آزاردهنده ای که مدام دور و برم غلت می خورن و تجربه این یکسال که شاید چندان خوشایند و موردنظرم نبوده، اینکه دیدم یکی از وبلاگی های قدیم تو این مدت کلی مطلب نوشته خیلی خوشاحالم کرد. چه خوب که هستید و می نویسید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر